حس ميكنم مهران بدجور كلافه است ...حدس ميزنم كه دلتنگ فرنوش شده باشه...
هيچ احساسي نسبت به محسن نداشتم...محسن تاحالا مثل يه برادر برام بوده و با مهران برام فرقي نداشت اما نميدونم چرا وقتي مهران گفت كه محسن درهم و گرفته بوده ...دلم آشوب شد...
تشويشم رو با چايي سركشيدم و ليوانم رو گذاشتم روي ميز و...