مهران كه رفت فضاي خونه خيلي غمگينتر از قبل شد...
رفتم توي اتاقم و سعي كردم خودم رو با كتابهام مشغول كنم اين چند روز حتي يه نگاه هم بهشون نكرده بودم...
اما هرچي ميخواستم فكرم رو متمركز كنم نميتونستم...مثل اينكه ماهي شده بود و همش از دستم ليز ميخورد گاهي ميرفت پيش محسن...گاهي مامان...گاهي مهران و...