غرق افكارم بودم كه با صداي چرخش كليد از جا پريدم...
مهران بود...تازه فهميدم كه نيمه هاي شب شده و با اون همه خستگي دريغ از يه ذره خواب كه به چشمام بياد...
از روي كاناپه نيم خيز شدم و گفتم
- مهران اومدي؟
- ااا هنوز نخوابيدي آبجي
- نه خوابم نرفت
- فرنوش چطوره
- نرفتم سراغش ...بزار برم يه سري بهش...