نتایح جستجو

  1. ملیسا

    بشتابید که جایزه میدهیم!!

    سلام سلام باسلام و خسته نباشید من فکر میکنم یا بهتره بگم حدس میزنم که یک عکس از طبیعت شمال و بهمراه باران زیبای شمال باشد .:gol:
  2. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    نفسم بالا نمی آمد که حتی کلمه ای در جواب امیر حرف بزنم و هر چه بیش تر فکر می کردم، حالم بدتر می شد. پیچ و خم های مداوم جاده و سرعت ماشین حالم را بدتر کرد، حس کردم حالم دارد به هم می خورد. با دست به امیر اشاره کردم که ماشین را نگه دارد و همان طور که جلوی دهانم را با دست هایم گرفته بودم از ماشین...
  3. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و یکم قسمت سی و یکم قسمت سی و یکم : : ::gol: اشک توی چشم هایم حلقه زد و درمانده گفتم: همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟ در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد گفت: نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی برای چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو روشنم کن...
  4. ملیسا

    مهربانی ..... ممنوع

    مهربانی ... ممنوع ! دست سوزنده مشتاقت را در نهانخانه جیبت بگذار تا که پا بند نباشی به کسی دست دهی خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست، با سر انگشتانت میجنگند دوستی مسخره است مهربانی ممنوع ! و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار، دست سوزنده مشتاقت را من و تو باید از سلسله بایدها،...
  5. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    آقا رضا ، پنچ ساعته بکش ما را آوردی این جا؟! خوب چرا اول جاده صبر نکردین؟! آقا رضا گفت: پس تو چی می گی من عاشق گشت و گذارم و این حرف ها؟! پسر صبر داشته باش، مثل این جاده توی عمرت ندیدی. اولش رو دیدی چه با صفا بود؟ حالا این جا را هم ببین، داریم نزدیک کجور می شیم. بعد در حالی که با سرعت حرکت می...
  6. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی ام قسمت سی ام قسمت سی ام : : : ::gol: در تمام طول مسیر تا جایی که قرار گذاشته بودند حتی یک کلمه حرف نزدیم. او با اخم هایی در هم روبرو را نگاه می کرد و من ناچار از پنجره بیرون را نگاه می کردم. اول جاده چالوس قرار گذاشته بودند. امیر قبل از ما رسیده بود. از دور دیدمش که کنار جواد و پسر...
  7. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مادر صدایش زد: مادر، محمد آقا ، شمام بیا یک چیزی بگذار دهنت. حالا تا ناهار خیلی مونده. برای ناهار کتلت درست کردم، ولی حالا کو تا ظهر. گرسنه می شی. مثل همیشه خوشرو و مودب از مادر تشکر کرد و پشت صندلی من ایستاد. لقمه ای که مادر برایش درست کرده بود گرفت اما ننشست و برگشت که برود بیرون، اما مادر...
  8. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت بیست ونهم : : : ::gol: خودش کجاست؟ نمی دونم، صبح زود با امیر رفتن بیرون. سفارش کرد صدایت بزنم. ناله کنان از جا بلند شدم. آرام آرام یاد دیشب افتادم و باز زهر غم به جانم ریخت. پس هنوز عصبانی است، رفته و پیغام داده که بیدارم کنند. پریشان و سر در گم فکر کردم شاید آب و حمام بتواند آرامش را...
  9. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    محمد می گفت و من حرص می خوردم، از تعریف هایش از ثریا و طرفداری هایش خون خونم را می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد. این بود که وقتی آخرهای مسیر امیر گفت – راستی بچه ها، اگه آقا رضا زنگ بزنه همین هفته دیگه مسافرتمون حتمیه – دیگر از حرص مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم. تا آن روز اصلا نشنیده...
  10. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت بیست و هشتم : : : قسمت بیست و هشتم : : : قسمت بیست و هشتم : : ::gol: برای سالگرد خانم جون که روز پنجشنبه بود، آقا رضا و فاطمه خانم هم از اصفهان آمده بودند، یک بار دیگر به بهانه سالگرد خانم جون همه دور هم جمع شدند و خانه ما شلوغ شد. از قرار همان شب، امیر با آقا رضا قرار یک مسافرت دو سه...
  11. ملیسا

    پدران جذاب و دختران زيبا !

    :redface::lol::d
  12. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    دوباره رو گرداند و دور شد. محمد به جواد که سعی داشت به جای ثریا از امیر معذرت خواهی کند، گفت: می شه تو اول بگی، اصلا از چه ناراحتی؟ ثریا حرف بدی که نزد، هیچ، خیلی هم کار خوبی کرد. بالاخره یکی باید به آدم چیزهایی رو که نمی فهمه بگه. ثریا هم به اون گفت، خدا رو چه دیدی شاید مغزش تکون خورد. با حرف...
  13. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت بیست وهفتم قسمت بیست وهفتم قسمت بیست وهفتم : : : ::gol: یکی از آخرین جمعه هایی که به کوه رفتیم، وقتی به قهوه خانه رسیدیم، هیچ کدام از تخت ها خالی نبود. در فکر بودیم که برویم یا بمانیم که کسی امیر را صدا زد. پسر یکی از همکارهای پدرم حاج آقا جعفری بود که کارخانه بلورسازی داشت، پسری حدود...
  14. ملیسا

    حسینیه باشگاه مهندسان ایران

    :gol:مرسی کار خیلی قشنگی بود .:gol:
  15. ملیسا

    پند زندگی : ازدواج و عشق

    پند زندگی : ازدواج و عشق ازدواج درست و پایدار، ازدواجی است که زوجین از آن احساس رضایت و خوشبختی کنند، ازدواجی است که اساسش بر ستون محکم عشق بنا شده باشد، نه آن که پایه های عظیم آن روی موجی از هوس ها و هیال های خام گذاشته شود و نام آن را عشق بپندارد. عشق، نیاز برتر انسان است، ولی کدام عشق؟ عشق...
  16. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ولی محمد فوری گفت: چه روز خوبی هم هست. من و مهنازم می آییم. از آن روز به بعد علاوه بر جمعه ها، عذاب سه شنبه ها هم بر عزاهای من اضافه شد. با یکی دو جلسه رفتن، برخلاف انتظارم، غیر از من همه مشتاق و طرفدار و پر و پا قرص آن جلسه ها شدند و یک موضوع جدید برای بحث های جمعه ها پیدا کردند. ولی من انگار...
  17. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت بیست و ششم قسمت بیست و ششم قسمت بیست و ششم : : : ::gol: آن شب هم گذشت و فکر می کنم هفته بعدش بود که توی کوه، ثریا یکی از دوست های دانشگاهی اش به نام سیمین و نامزدش را که پسری به اسم محمود بود، همراه آورده بود و بعدا گفت که برای این که جمع ما و ارتباط های دوستانه بتواند در حل...
  18. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    حرف هایش درست بود.ولی خشونت رفتار و کلامش که دور از انتظار بود و اشتباه من که باز فکر می کردم به خاطر جواد و خواهرش با من این طور رفتار می کند، باعث می شد خطای خود را نپذیرم. از طرفی نمی فهمیدم که او هم خسته است و هم عصبی، و همین قدر که به خاطر من خودش را آخر شب به مجلس عروسی رسانده، جای تشکر...
  19. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت بیست وپنجم قسمت بیست وپنجم قسمت بیست و پنجم : : : : :gol: همان ایام مریم ما را به عروسی خواهرش مهتاب دعوت کرد. مریم می گفت: شوهر مهتاب مرد پولداری از شهر یزد است و مهتاب هم بعد از ازدواج قرار است به یزد برود. روز جمعه ای که قرار بود جشن عروسی برگزار شود خوشحال از این که محمد به خاطر من...
  20. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    آن وقت ها محمد با بدبختی می خواست از من یک زن فهیم و باشعور و اجتماعی بسازد ولی خانم جون راست می گفت: آب دستی توی چاه ریختن فایده نداشت. چون من دریچه قلب و ذهنم را به روی درک و فهم بسته بودم. زمان لازم بود که بفهمم تمام شوربختی ها، ناکامی ها و آنچه بشود اسمش را بدبختی و تقدیر و قضای آسمانی و...
بالا