نتایح جستجو

  1. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    نکته اخلاقی -1 يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه… غول ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي...
  2. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    بهشت و جهنم (تكراري نيست...) يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟" خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش...
  3. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    دايره زندگي وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و به دايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جاي آن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را در زندگيت خلق کني...
  4. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    دانه ای که سپیدار بود دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم...
  5. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مرگ همكار بد! یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: آ«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر...
  6. C

    واحد شهریار_شهر قدس

    بچه ها شما مي دونيد كلاسا تا كي تشكيل مي شه
  7. C

    به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین

    ياد آن روز كه در صفحه شطرنج دلت شاه شدم شاه عشق بودم از كيش رخت مات شدم
  8. C

    به نفر قبلیتون یه شعر هدیه بدین

    پیاده هم که شده سفر کن در ماندن می پوسی هجرت کلمه ای در تاریخ شدن انسان ها و تمدن هاست
  9. C

    شاهکار بی همتای امام علی ( خطبه ی بی نقطه و خطبه ی بی الف)

    سلام حق با شما است من تحت تاثیر شگفتی این متون قرار گرفته بودم و به همین دلیل کار امام علی (ع) را با کار افراد معمولی مقایسه کردم و دلیل دیگر انتخاب این اسم برای این تاپیک اسم کتابی که من این مطلب را از آن نقل کرده بودم اسم این کتاب (شاهکار امام علی (ع) ) است ولی من با ناشر این کتاب آشنا هستم...
  10. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    قدرت کلمات چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی میمیرید .. ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که از...
  11. C

    #& طرفداران بارسلونا &#

    چاكر هرچي كاتالانيايي ;) خبر خاصي نيست فقط يه دو جين مصدوم داريم فقط خدا كنه مسي مصدومتش بيشتر نشه
  12. C

    سوء تفاهم از نوع دخترانه

    روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود. بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده! يه آه از ته دل کشيد. بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره. بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود. بعداْ...
  13. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    كفش هاي طلايي تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم . جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند . پسرك لابس مندرسي...
  14. C

    عجیبترین شیطنت دوران تحصیل شما چی بوده ؟

    من با گچ زدم تو چشم ناظم (البته يكي از بچه هارو هدف گرفته بودم جا خالي داد خورد به اون ) تايك هفته دم در كلاس بودم
  15. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    تاجر و ماهی گیر یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهی گیر: مدت خیلی کم. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهی گیر: چون...
  16. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    یک داستان جالب(طنز) جاده چهار بانده ميخواي يا دو بانده!!! یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت : - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در...
  17. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    قبل از اين كه دير بشه.... کلاس دهم وقتي سر کلاس زبان نشستم ..به بهترين دوسـتم و موهاي بلند و ابريشمينش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولي اون هيچ توجهي به من نداشت و ميدونستم که احساسي به من نداره . .بعد از کلاس اون به طرف من اومد و ازم جزوه هايي رو که ديروز گم کرده بود و نداشت...
  18. C

    سلف دانشگاه هاوارد !! حتما ببین و با سلف دانشگاه خودتون مقایسه کن

    رستوران البرزم اینجوری نیست:biggrin:
  19. C

    واحد شهریار_شهر قدس

    نبودم ولي از بچه ها يه چيزايي شنيدم ميگن لحظه ريختنش خوف بوده
  20. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم ارزشمندترين چيزهاي زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن...
بالا