نتایح جستجو

  1. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مثل اينكه همه دارن ميرن پس منم ميرم بچه ها شب بخير عيد همتونم مبارك راستي خيلي خوش گذشت;)
  2. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    شب بخير دوست من برو بخواب خواباي خوب خوب ببيني
  3. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    آره همون يه شب اومدم نبودي هركي هم پست مي داد زيرش مي زد پس اين آرامش كجاست
  4. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    باشه چرا ميزني خودم ميريزم ضمنا من يه شب ديگه اومدم با بچه ها آشنا شدم شما نبودي
  5. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام محسن جان چند دقيقه پيش به بچه ها گفتم اسمم محمد حسين اگه دوست داري اين صدا كن
  6. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    جانشيني براي پادشاه روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني...
  7. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام شب شما بخير راستي امشب خبري از چايي نيست؟
  8. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ممنم يه داستان كوتاه دام تعريف كنم
  9. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام داداش خوبم شب شما هم بخير مي گم مگه من اسمم نگفتم چرا بازم ميگي... بازم ميگم اسمم محمد حسين ولي هرچي ميخايد صدا كنيد;)
  10. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ممنون آره از دعاي بچه ها باشگاه خوب دادم
  11. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بهشت را بهشته ام بهشت من علي بود...............علي كه از جمال او بهشت منجلي بود سلام بچه ها عيدتون مبارك با اجازه ما هم اومديم
  12. C

    #& طرفداران بارسلونا &#

    بچه ها ممنون از نظارتون درباره ي الكلاسيكو ببخشيد اگه من يادم رفت تبريك بگم اخه اين شب ها رو تو سايت هواداراي بارسلونا بودم اينجارو يادم رفت اشكال نداره امشب با عيد غدير با هم تبريك مي گم راستي وقت كردين اونجا هم يه سر بزنيد بد نيست;) www.fcbarcelona.ir
  13. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    سهم زندگي روزي يكي از پادشاهان به سير و سياحت رفت ،تا اين كه به روستايي رسيد ،كمي در آنجا توقف كرد،تا قدري استراحت كند. پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده كنيد .همراهان گفتند:بله قربان .پادشاه گفت كمي توقف مي كنم و سپس به راه خود ادامه مي دهيم.همگي گفتند :اطاعت قربان! پادشاه گفت:آن...
  14. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مردن... گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب...
  15. C

    سلام ببینم این تاپیک شب یلدا تا کی هست ضمنا اسم کوچیک من محمد حسین کوچیک همه بچه های با معرفت...

    سلام ببینم این تاپیک شب یلدا تا کی هست ضمنا اسم کوچیک من محمد حسین کوچیک همه بچه های با معرفت باشگاه هستیم یاحق
  16. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    امشب پروانه ميسوزد! امشب پروانه ظريف وزيبائي با بالهاي نازک ورنگين خود گرد چراغ اتاق من طواف ميدهد.ازاين زدوخورد وتصادم بالهاي قشنگش اندکي سوخته اند.غبارطلائي رنگ بالهايش بر روي حباب سوزان چراغ ميدرخشد.انقدراين پروانه بي نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خويشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس...
  17. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    حكايت غول و پيرمرد بي ذوق ! يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود . در كتب تواريخ آورده اند كه يك غول بياباني بي شاخ و دمي پيدا شده بود در بيابان هاي حوالي ولايت غربت، كه هر كس مي خواست از ولايت غربت برود به ولايت جابلقا، جلو را هش را مي گرفت و نمي گذاشت رد شود. مردم ديدند اينطوري نمي شود...
  18. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    موش بخوردت! يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود. دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد...
  19. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    داستاني كوتاه ولي جالب در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين...
  20. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها سلام من دوباره فردا امتحان دارم ايندفعه سختره فقط اومدم سر پا يه سلام كنم برم وقت نيست بيام زير كرسي البته نمي خواستم اينجوري بيام ولي دلم نيومد ايشالا شباي بعد
بالا