وقتي دارين كيك مي خورين اين داستان گوش كنيد
مدت زيادي از تولد برادر كوچكتر نگذشته بود، برادر بزرگتر كه چهار پنج سالي داشت مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر ميترسيدند او هم مثل بيشتر بچههاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي...