نتایح جستجو

  1. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود میکرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان. دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند...
  2. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    اول داستانمو ميگم صبر مي كنم اگه تكراري نبود بگين بقيشو تعريف كنم اگفتن داستان تكراري متنفرم شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت به...
  3. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام داداش خوبم با بچه ها قرار كوه گزاشتيم بايد چند ساعت ديگه حركت كنيم مي خواستم بخوابم ولي دلم نيومد گفتم 5 شنبس بيشتر بچه ها ميان بيخيال خواب امشب شدم
  4. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ممنون خوبم به خوبي دوستان سلام خوبم به خوبي دوستان ممنون اتفاقا يه داستان جالب دارم اگه اجازه بدين تعريف كنم چون بايد زود برم
  5. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام به همه دوستاي خوبم خوبيد؟
  6. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام به همه دوستاي خوبم خوبيد؟
  7. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    داستان 57 سنت يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست...
  8. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    حكايت بسيار جذاب پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می...
  9. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    داستان زیبا - خدای مهربان جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره...
  10. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    درس زندگی در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه...
  11. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مثــل مــداد بــاش ! پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل...
  12. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    حکایت تقلید شکارچیان افریقا برای شکار میمون سالم و زنده به جنگل می روند میمون ها در آن طرف رودخانه هستند و شکارچیان این طرف رودخانه, قبلا جلوی درختها و یا رودخانه ای که محل آمد و شد میمون هاست کاسه های سریشم می گذارند خودشان هم شبیه به همان کاسه ها را آن طرف تر می چینند منتهی کاسه های پر از آب...
  13. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    استاد ! مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!" مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر...
  14. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    روايت است که مردي با ماشين خود در صحرا و بياباني بي آب و علف مشغول رانندگي بود ناگهان متوجه مي شود که بنزين اتومبيلش تمام شده است. ماشين متوقف مي شود و او خود را در وسط کويري داغ، سوزان و بي آب و علف تنها مي يابد فرسنگ ها شن و ماسه او را احاطه کرده است. نمي داند چه کار کند ناگهان به ياد مي آورد...
  15. C

    **دوستای گلم ممنونم**

    نیوشا خانم منم از اینکه حالتون خوب شده خیلی خوشحالم:biggrin: و ورود دوبارتون به این دنیا تبریک می گم;)
  16. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به...
  17. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها منم ديگه برم بخوابم شب همگي خوش خواباي خوب خوب ببينيد بارن جان ايشالا امتحانتو خوب بدي ياحق
  18. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    يخ جان بپا نگيرنت اين دخترا رحم تو كارشون نيستا گفته باشم
  19. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام باران جان خوبي؟ معلوم هست تو كجايي پسر من همي جا هستم سنگر پسر را همين جاست اين ارور هم يه جور حفاظ امنيت براي كرسي كه دخترا پودرش نكن
  20. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مرگ همکار ! یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.» در ابتدا، همه از دریافت خبر...
بالا