امیر حسن خندان کن چشم را
وجودی بخش مر مشتی عدم را
سیاهی مینماید لشکر غم
ظفر ده شادی صاحب علم را
به حسن خود تو شادی را بکن شاد
غم و اندوه ده اندوه و غم را
کرم را شادمان کن از جمالت
که حسن تو دهد صد جان کرم را
تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
تو لعلین...
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر
خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او آب شوند سنگها
زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر
قهر به پیش او...
خیله خب این بار دوستش امد منو کیوانو صدا کن و تو برو . ما خودمون به خدمتش می زسیم
اره . کلی تبلیغ کردیم برا محلمون.
گمونم بشم شهردار محله .
هر چند رفتم تو کار گروه تخصصی بحران و ایمن سازی محله
ایدا منم اعصاب ندارم ولی کیوان میدونه عمرا یک بچه نازداران از حرفش برگرده. تو محله ما کوتاه اومدن و پا پس کشیدن رسم نیست .
ولی مطمئنم مصطفی از بعضی ها خیلی اقاتر و انسانتر بود