نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    بهار بود. نسیم بهاری بود. بوی شب بوها در گلدان بود. گل های شوخ چشم و زرد بنفشه بود. صدای ساییده شدن برگ درخت های چنار در اثر باد بهاری بود و آواز قمر بود. آواز قمر. هر شب که آقا جان سرحال بود، صفحۀ قمر را روی گرامافون می گذاشت و خدا را شکر که در این بهار به یمن حاملگی مادرم، به یمن آن که شاید...
  2. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل سوم فصل سوم فصل سوم :gol: حدود ظهر بود. دکان نجاری هنوز بسته بود. پس به دنبال خرید رفتیم و نوار را گرفتیم. وقت برگشتن از دور صدای خِرخِر اره کردن را شنیدم. دایه خانم گفت: - خوب. الحمدالله دکان را باز کرده. ای آدم گل و گیوه گشاد! محبوبه جان، صبر می کنی من این دو تا شمع را روشن...
  3. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    لباسم تا شب تمام نشد. به قول انیس خانم خم رنگرزی که نبود. از آن جا که قرار بود غیر از دو دست لباس یک چادر وال سفید گلدار هم برایم بدوزد و همه این ها لااقل دو سه روزی وقت می خواست، مادرم از انیس خانم خواست که این دو سه شب را در خانه ما بماند. البته انیس از خدا می خواست. سور و ساتش حسابی در خانه...
  4. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    دور افتادم .داشتم می گفتم بهار بود و قرار بود فردا عصر خیاط عمه به خانه ما بیاید .سه هفته دیگر شب تولد حضرت رضا (ع) بود وقرار بود شازده خانم همسر عطاء الدوله برای خواستگاری به منزل ما بیاید. خواستگاری من برای پسرش. سودابه هیجان زده پرسید:راست می گویی عمه جان؟ همان که سال ها از رجال معروف...
  5. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    مادرم می نالید: - وای دایه خانم، دست به دلم نگذار. هر کدام را صد دفعه پوشیده. آخر فکری به نظر دایه خانم رسید. چادر سر کرد و داوان دوان به منزل همه ام رفت. آن ها یک خیاط خوب و خوش دست و پنجه داشتند که الته سال ها بود حتی اسمش را هم به مادرم نمی گفتند. آخر زنها همیشه از این چشم و...
  6. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل دوم فصل دوم فصل دوم :gol: بهار بود سودابه جان، بهار. ای لعنت بر این بهار كه من هنوز عاشقش هستم. اوایل سلطنت رضا شاه بود. همین قدر می دانم كه چند سالی از تاجگذاری او می گذشت. چند سال، چهار سال؟ پنج سال؟ سه سال؟ نمی دانم. از من نپرس كی قاجار رفت و كی رضا شاه آمد. سر و صدا و تق و توق...
  7. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    سودابه با بی حوصلگی گفتك - عمه جان، صد دفعه از این قصه ها برایم گفته اید. قصه شیطانی های خودتان را كه بچه بودید برایم گفته اید ولی ... - نه جانم. اصل كاری را نگفته ام. آن را گذاشته بودم برای امروز. اگر یك بار اصل آن را می گفتم، دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. سالی صد بار تكرارش می...
  8. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    پیمان بی مقدمه دوان دوان به سوی تار رفت و دست دراز كرد تا آن را بردارد و گفت: - عمه جان، می خواهم برایتان تار بزنم. دستش به دسته تار خورد و ناگهان تار از دیوار جدا شد. سودابه برای اولین و آخرین بار در عمرش صدای فریاد عمه جان را شنید: - ای وای، دیدی شكست! این فریاد...
  9. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    صدای تق تق عصا بلند شد. عمه جان با مامان می آمد. مامان زیر بغل او را گرفته بود. عمه جان بلوز و دامن پشمی قهوه ای و جوراب كلفت پوشیده بود. یك روسری كوچك قهوه ای و كرم بر سر كرده و در انگشت سپید پر چروكش یك انگشتر ظریف عقیق داشت. چشمان میشی اش كه دیگران می گفتند روزگاری درشت بوده است، از زیر عینك...
  10. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    مادر با لحنی دردمند گفت: - نخیر سودابه خانم، آن دوران هرگز نمی گذرد. تا وقتی كه دخترها و پسرها عاشق آدم های نامناسب و نامتجانس می شوند، این مسئله همیشه بین پدر و مادرها و پسر و دخترها بوده، هست و خواهد بود. تا وقتی كه پدرها و مادرها چاه را بر سر راه فرزندانشان می بینند ولی نمی توانند چشم...
  11. ملیسا

    ببخشید شما ؟ متوجه منظورتون نشدم

    ببخشید شما ؟ متوجه منظورتون نشدم
  12. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل اول - مگر از روی نعش من رد بشوی. - این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبك است. از شما بعید است. شما كه می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می شوم. - پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است. - آخر چرا؟ من كه نمی فهمم. خیلی عجیب است ها! یك دختر تحصیلكرده...
  13. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    :gol::gol:رمان بامداد خمار:gol::gol: نویسنده : فتانه حاج سید جوادی ( پروین )
  14. ملیسا

    رمان رایکا

    همه هل مي كشيدند و هنوز روي گونه او بوسه هايي چسبانده مي شد اما او هيچ كس را نمي ديد، گويا در دنياي ديگري در ميان ابرها سير ميكرد . پشت سفره سفيدي نشست ، آئينه و شمعدان نقره اي در وسط سفره خود را به نمايش گذاشته بود. نظري به چهره خود در آئينه انداخت؛ چقدر صورتش غمگين بود! مگر مجلس عزاي او بود؟...
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    عسل در كنار آيفون ايستاد ، به چهره رايكا نگاه كرد و لبخندي بر روي لب نشاند و بسمت ديگر اتاق نگريست .فتاح خان كه از مشاهده چهره پريشان پسرش دلش به درد آمده بود با اخم به او نگاه كرد و زير لب زمزمه كرد: - استغفرا... عسل خندان خود را روي كاناپه انداخت . - شما كه مي گفتيد اون ديشب...
  16. ملیسا

    رمان رایکا

    رايكا طول سالن طبقه بالا را چند بار طي كرد و دستهايش را با حرص در پشت كمرش قفل كرد و به اطراف نگريست .سردرگم بود. نظري به اطراف انداخت ؛ اين ساختمان را با آرزوي اينكه روزي متعلق به عسل باشد با سليقه خود چيده بود اما امروز....... بي اختيار چشمهايش ابري شدند و مه غلطيظي ديدش رت تار ساخت . سردرگم و...
  17. ملیسا

    رمان رایکا

    بهناز خانم لبخندي بر لب راند. - تو دختر عاقلي هستي......... در هر صورت اميدوارم خوشبخت بشي. و بعد بوسه اي نرم بر گونه او نواخت .باز هم صداي در به گوش رسيد .ياسمن در را گشود؛ زندايي پشت در به انتظار ايستاده بود . - ديدم شادي و پايكوبيه ، گفتم منم بيام ببينم چه خبره! عرشيا پسر دايي بهزاد...
  18. ملیسا

    رمان رایکا

    رایکا که متوجه اشتباهش شده بود سعی کرد جمله اش را تصحیح کند، به همین خاطر گفت: - والبته من! - من نمی تونم به این سرعت به شما جواب بدم رایکا ابروهایش را در هم کشید. - من که از شما عذرخواهی کردم - بخاطر اون موضوع نیست .من نیاز به فکر کردن دارم - چه...
  19. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا ابرو در هم کشید و باز هم چشمهایش را بست . صدای رایکا در گوشش چه شیرین و دلنواز نشست : - برای ساعت 6 عصر موردی نداره؟ - نه - پس لطف کنید........ نه بهتره خودم بیام دنبالتون.ساعت 6 منتظرم باشید.........خداحافظ وبدون آنکه منتظرجواب او باشد تماس را قطع کرد. رزا خود را روی صندلی نزدیکش انداخت...
  20. ملیسا

    رمان رایکا

    - زندایی تماس گرفته میخواد امشب بیاد اینجا، ظاهرا میلاد هم میاد. رزا مانند اسپند از جا پرید. - دوباره چرا؟ - نمی دونم انگار یه جورایی بو برده که دیشب خواستگار داشتی، دوباره فیلش یاد هندوستان کرده! رزا سردرگم وپریشان نالید: - کی بهش گفته؟ خانم سرمدی با اخم به یاسمن اشاره کرد. او هم شرمسار سر بزیر...
بالا