نتایح جستجو

  1. C

    اره راست ميگي بزار ابروم حداقل اينجا حفظ ميشه

    اره راست ميگي بزار ابروم حداقل اينجا حفظ ميشه
  2. C

    جدي مي گي الان ميرم ممنون كه گفتي

    جدي مي گي الان ميرم ممنون كه گفتي
  3. C

    اونجا نمي خواي بگي براي خودم بگو چندم شدي چنفرو اونجا ناكار كردي راستشو بگو

    اونجا نمي خواي بگي براي خودم بگو چندم شدي چنفرو اونجا ناكار كردي راستشو بگو
  4. C

    خاطره مسابقات گفتي تعريف ميكني

    خاطره مسابقات گفتي تعريف ميكني
  5. C

    سلام ملودي جان ديشب بي خداحافظي رفتي قرار بود يه خاطره تعريف كني يادت كه نرفته

    سلام ملودي جان ديشب بي خداحافظي رفتي قرار بود يه خاطره تعريف كني يادت كه نرفته
  6. C

    خوبه ايشالا بقيشو همون طوري كه مي خواي بشي

    خوبه ايشالا بقيشو همون طوري كه مي خواي بشي
  7. C

    حالا چه جوري بود خوب شده بودي

    حالا چه جوري بود خوب شده بودي
  8. C

    سلام ممنون از جمله قشنگت نمرت تو سايت اومده يا تو دانشگاه اخه نمره هاي من تو سايت نيومده ولي...

    سلام ممنون از جمله قشنگت نمرت تو سايت اومده يا تو دانشگاه اخه نمره هاي من تو سايت نيومده ولي بيشتر نمره ها دانشگاه اومده بچه ها رفته بودن بهم گفتن
  9. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    عشق مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده... مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟ زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم. مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم! زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟ مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم...
  10. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    هدیه ای پر از محبت (یك داستان واقعی) یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه...
  11. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    شرلوک هلمز، کارآگاهمعروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب همچادری زدند و زیر آنخوابیدند. نیمه های شب هلمزبیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد وگفت: "نگاهی به بالا بینداز وبه من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستارهمی بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون...
  12. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    مرد کور روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد...
  13. C

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    داستانی متفاوت از یک عشق طی سالها زندگی بر روی كره خاكی و مابین مخلوقات مختلف، شاید به این نتیجه رسیده باشیم كه عشق خالص و یا علاقه شدید قلبی خاص آدمهاست و تازه اونهم كسانیكه با ابراز عواطف و احساساتشون توانسته باشند این گوهر رو در خودشون بارور كنند. اما عجایب دنیا درست جاهائی برای ما عجیب...
  14. C

    سلام زياد خوش حال نباش اخه تيمه ته جدولي هم برن داره توي ليگ قهرمانان مي خواي چي كار كنين فكرشو...

    سلام زياد خوش حال نباش اخه تيمه ته جدولي هم برن داره توي ليگ قهرمانان مي خواي چي كار كنين فكرشو بكن اينتر انتقام رم رو بگيره
  15. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    شبت خوش خواباي خوب خوب ببيني
  16. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها كجاييد؟
  17. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    صورت دخترك از اشك خیس خیس شده بود و به كسی كه مدتها بود در كنارش زندگی میكرد و حالا میخواست برای همیشه تنهایش بگذارد نگاه میكرد با گریه و زاری به او میگفت میدونی اون موقع كه برای اولین بار دیدمت چقدر ازت خوشم اومد. هر روز بعد از مدرسه به امید دیدن تو میاومدم سر خیابون و تو رو كه با دوستات توی...
  18. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    شبت خوش خواباي خوب خوب ببنني به من چه ربطي داره مي خواستي اداي خودشو در بياري البته اگه ميتونستي
  19. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ادای من رو درمیاری؟!!!!!؟
  20. C

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    اميدوارم خوب امتحان داده باشي اگه دوست داري مي توني منو محمد حسين صدا كني civil boy سخته
بالا