نتایح جستجو

  1. ملیسا

    مهران شما هم امروز تشریف می برید ؟ راستی کفش خریدی ؟

    مهران شما هم امروز تشریف می برید ؟ راستی کفش خریدی ؟
  2. ملیسا

    بخدا من دقیقا راهی را که شما گفتید انجام میدم .

    بخدا من دقیقا راهی را که شما گفتید انجام میدم .
  3. ملیسا

    کدوم از دستم در رفت ؟:surprised:

    کدوم از دستم در رفت ؟:surprised:
  4. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  5. ملیسا

    :gol:

    :gol:
  6. ملیسا

    مهران میخوایی دیگه تشکر نزنم اکر اذیت میشید ؟

    مهران میخوایی دیگه تشکر نزنم اکر اذیت میشید ؟
  7. ملیسا

    چی یک ذره مونده بود ؟:smile:

    چی یک ذره مونده بود ؟:smile:
  8. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    پیرمردی فس فس کنان از تپه ای که کلبه روی آن قرار داشت بالا می آمد. قلبم فرو ریخت. یعنی او کیست؟ نکند دزد باشد؟ اما این باغ بی در و پیکر چه دارد که توجه یک دزد را به خودش جلب کند! تازه به این پیرمرد لق لقوی زوار در رفته هم هیچ نمی آید که دزد باشد. از ترس رویارویی با کسی که نمی دانستم کیست چسبیدم...
  9. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    بیست و پنجم تاکسی ایستاد، راننده نگاهی پر تردید و بی اعتنا به دور و بر انداخت و چشم های ریز و عسلی رنگش را به دیده ام دوخت و گفت: - می خواهید همین جا منتظرتان بمانم؟ بی تامل گفتم: - نه، جای نگرانی نیست... اینجا... توی آن باغ کسی منتظر من است. راننده دوباره نگاه پر رعب و وحشت به اطراف انداخت...
  10. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    منزجر تر از قبل نگاهش کردم و حسرت خوردم که چرا نمی توانم به راستی حقش را بگذارم کف دستش! اگر یک طرف ماجرا مهیا نبود، خوب می دانستم با این ابلیس چگونه تا کنم. از جا بلند شدم و در حالی که به طرف در می رفتم گفتم: - پست تر از تو موجودی ندیده ام مسعود... یک روز آن روی سکه را بهت نشان می دهم. نگاهش...
  11. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    آفتاب به روی نیمی از شمعدانی های توی باغچه نور می پاشید و نیمی دیگر هنوز زیر سایه درخت بید مجنون لم داده بودند. شب قبل تا صبح بیدار بودم و با خودم فکر می کردم. دو هفته بود که من و کیارش به کلی از هم بی خبر بودیم. هیچ کس سراغ از من نگرفت و من هر روز رنجورتر و عصبی تر از پیش توی اتاقم می نشستم و...
  12. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل بیست و چهارم خورشید بر تخت آبی آسمان تکیه زده بود و می درخشید. هوا رفته رفته رو به خنکی می رفت و نسیم ملایم پاییزی وزیدن آغاز کرده بود. خرمالو ها کمتر از پارسال به چشم می آمدند اما انگار بزرگتر از سال پیش بودند. مادر دستکش علی را هم به اتمام رسانده بود. کمرش را صاف کرد و مهره های گردنش را...
  13. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    مسعود بی دلیل لبخند می زد و لادن روی مبل بی خیال لم داده بود و گاهی با بیان یک نکته بی معنی با صدای بلند می خندید. مهیا لب هایش را به هم می فشرد و روی زانوانش چنگ می انداخت. کیارش لحظه ای از کنارم تکان نخورد. من دلم می خواست فرصتی پیش می آمد و به طرف رضا می رفتم و حالش را جویا می شدم و این فرصت...
  14. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    تا چشم بر هم زدم شدم نامزد آقای تهرانی! تمام محله دسته دسته برای مبارک باد به منزلمان می آمدند و بعضی ها با حسرت به من تبریک می گفتند. حتی جمیله خانم هم برای تبریک آمده بود و یک ساعت تمام پسرش را لعنت و نفرین فرستاد که چه گوهر گران بهایی را از دست داد و گرفتار چه خس بی مقداری شد. ته دلم گفتم...
  15. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل بیست و سوم مهیا دست گذاشت روی شکم برجسته اش و با آب و تاب فراوان گفت: - دیشب تلفنی کلی با مسعود حرف زد و دلیل و منطق آورد که مینا را همه جوره پسندیده... و از ما خواست پیغام بیاوریم که اگر اجازه می دهید جمعه شب همین هفته به همراه مادرش خدمت برسند. مسعود هم به شوخی گفت که تا وامش جور نشود،...
  16. ملیسا

    تبریک میگم خانومی .[IMG]

    تبریک میگم خانومی .[IMG]
  17. ملیسا

    سلام . صبح بخیر [IMG]. خوبی آرامش جون . دوست بی وفا [IMG].

    سلام . صبح بخیر [IMG]. خوبی آرامش جون . دوست بی وفا [IMG].
  18. ملیسا

    حالا چرا با کفش پاره ؟ آخه باور میکنی این وروجک رفته باشه کفش بخره ؟ [IMG]

    حالا چرا با کفش پاره ؟ آخه باور میکنی این وروجک رفته باشه کفش بخره ؟ [IMG]
  19. ملیسا

    :gol::gol:سلام ، صبح بخیر . خوب هستید شما ؟:gol::gol:

    :gol::gol:سلام ، صبح بخیر . خوب هستید شما ؟:gol::gol:
  20. ملیسا

    سلام بر آتوسا جون . خوبی خانومی ؟ صبح بخیر . امیدوارم روز شادی داشته باشی .[IMG]

    سلام بر آتوسا جون . خوبی خانومی ؟ صبح بخیر . امیدوارم روز شادی داشته باشی .[IMG]
بالا