40 محمد از پنجره ی هواپیما به بیرون نگاه می کرد. پرواز بر فراز ابرها به او آرامش می داد. خود را به دور از هر سرابی به آرزوهایش نزدیک می دید و به گونه ای ناآشنا از حضور در آن ارتفاع خرسند بود.
ناگهان صدای عبدالله خان او را به خود آورد.« هواپیما آدمو خسته می کنه. اصلا ازش خوشم نمیاد.»
محمد سری...