پژمان که حواسش به نگهبان بود، مدتی طول کشید تا متوجه شد محمد از او دور می شود و بی اعتنا به نگهبان که همچنان حرف می زد، به سمت او دوید.
« هی، کجا میری؟»
« تحملشو ندارم. نمی تونم هضم کنم.»
« این بود اون عشقی که سنگشو به سینه می زدی؟ این بود ظرفیتت؟ تو با حرف یه نگهبان که تازه تو رو نمی شناسه، این...