39 « واسه چی در رو بستی، رویا؟ بذار بیام تو.»
عطیه دلواپس و نگران با مشت به در می کوبید، ولی هیچ صدایی از داخل اتاق شنیده نمی شد. اگر عطیه هم ساکت می شد، در آن ساعت روز، خانه در سکوتی سنگین فرو می رفت. ساعت ده بود، دخترها و حتی ملکا رفته بودند و به جز عطیه و رویا که خودش را در اتاق حبس کرده بود،...