جمله ی کوتاه اما پر مغز پژمان دریچه ی امید را به روی سودا باز کرد. همچنان که چشمان اشک آلودش را به او دوخته بود، خواست حرفی بزند که پژمان در حالی که با انگشت اشکهای او را از روی گونه می سترد، گفت:« خوشگلی رویا به من ربطی نداره. مبارک پسر عموش باشه. تنها کسی که همه چیزش به من مربوطه، تویی که با...