48 محمد در حالی که خدا خدا می کرد دیر نشده باشد، عرض خیابان را طی کرد. وقتی به پیاده رو رسید، در جهتی که رویا را دیده بود به آن سمت می رود، به راه افتاد. همچون روان پریشان سراسیمه به اطراف نگاه می کرد. احساس می کرد عنقریب دلش از سینه بیرون خواهد زد. سراپای وجودش از شوق دیدار دوباره به وجد آمده...