46 محمد مکثی کرد و در حالیکه نگاهش روی درختان پوشیده از برف پارک ثابت مانده بود با لحنی آرام تر ادامه داد:« کی می تونه درک کنه که من نمی تونم بدون رویا زندگی کنم؟ کی می فهمه که اگه رویا نباشه، منم نیستم؟ کی فهمیده فراق رویا داره منو می کشه؟ کی فریاد دلمو می شنوه و دردمو از چشمای منتظرم می خونه؟»...