49 محمد همان طور که با احتیاط در پیاده روی یخ زده قدم برمیداشت، به رویا که دوش به دوش او می آمد، گفت:«مواظب باش.خیلی لیزه.»
ولی رویا بی توجه به سطح زمین، به آسمان خاکستری که پر از انبوه ابرهای تیره و در هم تنیده بود، نگاه می کرد. ابروانش کمی پر شده بود و کم کم شبیه همان می شد که قبلا بود، گرچه...