دل که آشفته روى تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست
مستىِ عاشقِ دلباخته از باده توست
به جز این مستى ام از عمر، دگر حاصل نیست
عشق روى تو در این بادیه افکند مرا
چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست
بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته اى
که میان تو و او، جز تو کسى حائل نیست
رهرو...