مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی//ناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی
پنداشت چینهایست، بچالاکیش ربود//آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت//زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم//روزی باین شکاف فتادم ز گردنی
چون من نکرده جلوهگری هیچ شاهدی//چون من...