دايره هاي بي نشان
در دهکده ی کوچک برف می بارید. شب بود و اهالی دهکده در کنج خانه هایشان کز کرده بودند و سرگرم لعنت فرستادن به سرمای زمستان بودند. دهکده در تاریکی فرو رفته بود و تنها کورسوی فانوس خانه ها اندک نوری بر امواج برف لغزان بر زمین می تاباند. نور بر موج ها اندکی سر می خورد و سپس غرق...