در حال صحبت كردن بوديم ك ناگهان مهناز ساكت شد و گفت :"سپيده تو..." و بعد حرفش را قطع كرد .
از طرز صحبتش فهميدم ميخواهد چيزي بگويد .
"چيزي ميخواهي بگويي ؟"
او با ترديد به من نگاه كرد و گفت :"تو ميداني علي هم آمده است ."
احساس كردم خون در رگهايم يخ بست .با اينكه خيلي سعي كرده بودم از او متنفر باشم...