نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 9-5 وقتي خواستيم راه بيفتيم علي مرا ديد كه دستهايم را از سرما زير بغل زده بوم و پس ا چند لحظه كتش را در آورد و ان را توسط راحله برايم فرستاد ول من ان را قبول نكدم . وكن همانطور دست راحله ماند .وقتي از جنگل رد ميشديم از سرما در حال منجمد شدن بودم و از اينكه كت علي را قبول نكرده بودم پشيمان...
  2. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 8-5 ما ميدويديم و هركس شي ين را صدامیکرد تا به طرف او برود .من خلي خوشحال بودم كه هر وقت ا را صدا ميكردم به طرف من مي آمد .ديگر از رفتن صرف نظر كرده بودم .طي ان دو سه رو بهروز نبود و يا اگر بود كاري به من نداشت و توجهي به من نميكرد .ولي با شي ين حسابي دوست شده بودم .تا آن لحظه سگي به...
  3. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 7-5 سگ با تيزهوشي نگاهي به من كرد و دمش را تكان داد .حلال ديگر نه سگ برايم اهميت داشت و نه از بهروز ميترسيدم ، در اين ميان احساس كردم غرورم جريحه دار شده است .او در حاليكه با بي اعتنايي ميرفت به عب برگشت و گفت :"چرا ايتادي ؟ غير از سگ من ينجا گگ و خرس هم دارد .گ با وحشت به اطراف نگاه...
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 6-5 درست مثل ميخي كه در زمين فروفقط در اين وسط مهناز با محبت به من نگاه ميكرد .رئي تخت دراز كشيدمن وچشمانم را بستم و كم كم به خواب رفتم .وقتي بيدار شدم كسي در اتاق نبود .به اتاق پدر و مادررفتم و در زدم ولي آنجا هم كسي نبود .فكر كردم به طبقه پايين رفته اند ولي وقتي پايين رفتم كسي را نديديم...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    "كاش زودتر شما را ديده بودم تا تار زدن را به من آموزش بدهيد ." او با كم رويي گفت حاضر استت با كمال ميل اين كار را انجام بدهد . غرق صحبت با او بودم ومتوجه اطراف نبودم .همانطور كه با مسعود صحبت ميكردم چشمم به علي افتاد كه دست در موهاش فرو برده بود و دست ديگرش در جيب شلوارش بود و به طرف ما نگاه...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 5-5 خنديدم و گفتم :"با وجود ان همه جوان فكر نميكنم اصلا شنا كنم." مادر هم خنديد و گفت :"خوب برو اميدوارم بهت خوش بگذرد ." كنار ساحل كه رسيديم مردها كوله پشتي هايشان را كه در آن وسايل ناهار و زير انداز و همچنيني چند چتر آفتابگير بود روي زمين گاشتند .از دوستان بهروز فقط مسعود و يك نفر ديگر...
  7. ملیسا

    رمان امانت عشق

    مهناز هم با تاسف حرف او را تصديق كرد .ولي من به سگ او نگاه ميكردم و حركاتش را مي پاييدم .تا به حال چنين سگ بزرگي را نديده بودم .دندانهايش چنان تيز بود كه مانند تيغ برق نيزد .صداي بهروز را شنيدم كه به مارال گفت :"مثل اينكه دوست شما اهل ورزش نيست ." و مارال به جاي من گفت :"چرا او هم دويدن را دوست...
  8. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 4-5 تازه متوجه شدم لباسهايم هنوز كمي نمناك است . بهروز گفت :"بهتر است لباسهايت را عوض كني ، ممكن است سرما بخوري ." پيش خود گفتم خوب شد گفت وگرنه با همان لباس مسخوابيدم .... موقعي كه براي خواب به طبقه بالا ميرفتم او در حالكه پايين پله ها ايستاده بود و به من نگاه ميكرد گفت :"خوب بخوابي ."...
  9. ملیسا

    رمان امانت عشق

    نيشخندي زدم و بدون اينكه نگاهش كنم با حرص گفتم :" لابد توقع داري به خاطر نجاتم از تو تشكر كنم ؟" وبا خود گفتم تو خيلي وقت است كه مرا كشته اي . او همچنان مرا نگاه ميكرد ، نكاهش تاثير عميقي بر قلبم گذاشت ولي با ياد آوري اينكه او متعلق به ديگري است با خشم روم را برگرداندم و او نيز به ساحل رفت .از...
  10. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 3-5 با ديدن من از جا بلند شد و من نيز با پاهاي لرزان به طرف او رفتم و برخلاف ميل درونم با لبخند به او سلام كردم .او هم متقابلا با لبخند پاسخم را داد و دستش را به سويم دراز كرد .با اكراه با او دست دادم .دست او برعكس دست من گرم بود .خيلي زود دستم را كشيدم و بدون اينكه ديگر نگاهي به او...
  11. ملیسا

    رمان امانت عشق

    در حال صحبت كردن بوديم ك ناگهان مهناز ساكت شد و گفت :"سپيده تو..." و بعد حرفش را قطع كرد . از طرز صحبتش فهميدم ميخواهد چيزي بگويد . "چيزي ميخواهي بگويي ؟" او با ترديد به من نگاه كرد و گفت :"تو ميداني علي هم آمده است ." احساس كردم خون در رگهايم يخ بست .با اينكه خيلي سعي كرده بودم از او متنفر باشم...
  12. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 2-5 وقتي نشستم تازه فرصت نگاه كردن به دور و اطرافم را پيدا كردم .اتاق بزرگي كه با چند 1له به پايين ميرفت و اتاق پذيرايي را تشكيل ميداد كه اتاق بزرگ ديگري هم در جوار آن بود .ميز طويل و صندلي هاي آن اتاق ناهار خوري را زينت داده بود . آشپزخانه پيدا نبود ولي بعد آن را هم در طبقه همكف مشرف به...
  13. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 1-5 روزهای تابستان کم کم از پس هم میگذشتند . طبق معمول گاهگاهی فایمل دور هم جمع میشندن ومن دیگر به خود فشار نمی اوردم تا به ظاهر خود را بی خیال نشان دهم. قبول کرده بودم علی را از زندگی ام خارج منم ولی اعتراف میکنم چنین کاری اسان نبود و به وقت زیادی احتیاج داشت. بعد از ظهر یک روز جمعهیک ماه...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 7-4 از اینکه سلامت به مقصد رسیده بودم خدا را خیلی شکر کردم و برای سلامتی دکتر دعا کردم و به ساعتم نگاه کردم. ساعت یک ربع به شش بود.وارد خیابان منزلمان شدم. ماشین پدر را کنار در منزل دیدم. با کلید در را باز کردم و بالا رفتم. زنگ رد هال را زدم. پس از مدتی مادر در را به رویم باز کرد. با لبخند...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل6-4 بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم از وسط ازاد راه به طرف دیگر رفتم. خودروها با سرعت از کنارم میگذشتند،ولی برایم مهم نبود چه اتفاقی بیفتد و اگر از مرگ نمیترسیدم خود را زیر یکی از همان خودروها می انداختم. از جدولهای فلزی وسط اتوبان پریدم و به طرف دیگر رفتم.قصد داشتم از او دور شوم،حالا هر جا...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 5-4 به چشمانش نگاه كردم اثري از شوخي در آن نبود . از ضعف و سر گيجه سرم را روي داشبورد ماشين گذاشتم تا كمي فكرم را متمركز كنم. از ناراحتي مغزم در حال تركيدن بود . با نااحتي سرم رابلند كردم و گفتم :" ولي تو كه حتي سيگار نميكشي پس چطور ادعا ميكني آن شب مواد مصرف كرده ب.دي ، مطمئني الان چيزي...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 4-4 "نه محسن امروز خانه است و من ساعت دو ونيمبا تاكسي تلفني ميروم منزل آنان .چون براي سانس سه تا پنج بليط رزرو كرده اند ." مادر نام فلم را پريد . بدون مكث نام فيلمي را بردم كه چند شب پيش تبليغش را درتلويزيون ديده بودم . مادر كه قانع شده بود گفت :"پس مواظب خودتباش .درضمن اگ محسن نتوانست تو...
  18. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 3-4 با همه تلخي ، آن هفته لعنتي هم تمام شد. به ظاهر مسئله براي پدر و مادر جا افتاده بود .مادر هم از اينكه متوجه شده بود من كوچكترين ناراحتي ابراز نميكنم روحيه خود را بدست آورده بود و باز همان شيريني شده بود كه پدر عاشثش بود .خوشرو ، با حوصله و خونسرد. و من هيچ وقت تا اين اندازه ايز اينكه...
  19. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل2-4 حدود سه هفته بود که علی از مسافرت برگشته بود و جای تعجب داشن که نه سری به من میزد و نه تلفن میکرد. کم کم به این فکر افتادم شاید اتفاقی افتاده باشد. هیچ خبری از او نداشتم . مارد هم سکوت کرده بود و کلمه ای حرف نمیزدو خیلی دوست داشتم مهناز را ببینم چون میدانستم او از همه چیز خبر دارد. از...
  20. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل1-4 روزهای بلند و خسته کننده تابستان شروع شد . آخر خرداد برای گرفتن کارنامه ام به همراه مارد به مدرسه مراجعه کردم. خانم کریمی و میترا را رد مدرسه دیدم. مادر با دیدن خانم کریمی به طرف او رفت . خانم کریمی هم با دیدن مارد با احوالپرسی گرمی مشغو.ل صحبت با او شد. سپس مرا بوسید. من و میترا با...
بالا