نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    17 به پيروز پيغام داده شد من حاضرم با او ازدواج كنم. اين خبر دو هفته بعد از جدايي من و شهاب در خانواده پيچيد. احساس مي كنم بهت و ناباوري تمام افراد فاميل را گرفته بود شايد همه حساب ديگري روي من بازكرده بودند. نمي دانم كه چه قضاوتي درباره ام مي كردند اما هيچ چيز براي من اهميت نداشت. پرديس هنوز...
  2. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    خبر به خانواده شهاب هم رسيده بود كه نگين كور شده شهاب را نمي خواهد. خاله شهاب به خانه مان آمد اما من در اتاق را قفل كردم تا با او روبرو نشوم. هر كه از خانواده اش به خانه مان زنگ مي زد تا با من صحبت كند قبول نمي كردم اما وقتي بيتا به خانه مان زنگ زد، دلم نيامد كه براي آخرين بار صدايش را نشنوم...
  3. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    زندگي برايم جهنمي شده بود كه بدتر از آن را سرغ نداشتم. بارها خواستم دست به خودكشي بزنم و خود را از شر اين دنيا خلاص كنم اما احساس عاطفه اي كه نسبت به پدر و مادر احساس مي كردم مانع انجام اين كار مي شد. مرگ من جز گرفتاري و بدبختي و بي آبرويي سودي به حال آنان نداشت. حال آنكه وجودم براي آن ها...
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    غروب همان روز وقتي عمو بي خبر به خانمان آمد حسي از ترس و دلهره ناخودآگاه تمام وجودم را فرا گرفت. عمو به ظاهر آمده بود كه ما را براي شام دعوت كند مادر نيز از آمدن او متعجب بود زيرا بي سابقه بود كه عمو براي يك همچين كار بي اهميتي به خانه ما بيايد. پدر هنوز به خانه نيامده بود و من به خوبي علت تاخير...
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    از پله ها بالا رفتم و او را كه مات و مبهوت به من نگاه مي كردم همان جا رها كردم. در هال را باز كردم و داخل شدم. اما آن را نبستم چون مي دانستم كه او پشت سرم خواهد آمد. حدسم درست بود. شهاب با قدمهاي بلندي از پله ها بالا آمد و با حالت معذبي وارد خانه شد. ناراحتي از تمام وجودش پيدا بود و من اين را...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صداي پوريا پشت در اتاقم مرا از فكر و خيال بيرون كشيد : - نگين، آقا شهاب پشت خط منتظرته، بدو تا قطع نشده. مثل فنر از جا پريدم و با هيجان به طرف در دويدم. چنان با ضرب در اتاقم را باز كردم كه طفلي پوريا يك قدم به عقب جهيد. از اينكه او را ترسانده بودم معذرت خواستم و خواستم از پلكان پايين بدوم كه...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    فكر كردم گوشهايم اشتباه مي شوند و يا اين چيزها را در خواب مي بينم، تمام بدنم بي حس شده بود بطوري كه هركار كردم نتوانستم خودم را حركت دهم و تصور كردم كه فلج شده ام. پيروز مرا خواسته بود به ازاي پرداخت ديون پدرم؟ او گفته بود كه نمي خواهد معامله كند اما چيز ديگري نمي شد اسمش را گذاشت. چون چيزي...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    پدر بعد از نوشيدن چاي براي استراحت به اتاقش رفت و مادر از جا برخاست كه آماده رفتن شود. به من هم گفت كه آماده شوم اما من به او گفتم كه از رفتن منصرف شده ام. مادر كه نگران پدر بود اصرار نكرد تا همراهي اش كنم و خودش به تنهايي رفت. من نيز به اتاقم رفتم تا دستي به اتاقم بكشم زيرا در طول مدتي كه بيمار...
  9. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    شهاب خيلي با ملاحظه و مقيد بود. در عرض همين مدت كم چنان پيش پدر و مادر سنگين و جا افتاده عمل كرده بود كه آنان او را كاملا پذيرفته بودند. در طول يك هفته اي كه عقد موقت كرده بوديم غير از روز اولي كه عقدر كرده بوديم. دو بار ديگر به خانمان آمد كه يك بارش براي گرفتن كپي شناسنامه من و پدر بود كه خيلي...
  10. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    مامان گلابتون جونم و محسن عزیز رمان امشب اشکی میریزد تمام شد ، اگر موافق باشید تاپیک رمان های تکمیل شده را باز کنید که من اعلام کنم .:gol:
  11. ملیسا

    رمان امشب اشکی میریزد

    دوستای عزیزم این رمان هم تمام شد . امیدوارم مورد قبول شما دوستان واقع شده باشد .
  12. ملیسا

    رمان امشب اشکی میریزد

    بقیه ماجرا را خودتان میدانید اگر من تا آخرین لحظه مهر سکوت بر لب زدم و چیزی نگفتم فقط به این خاطر بود که از بی آبرویی میترسیدم اما چون اصرار شد آنچه را که نمیخواستم همه مردم بدانند بر زبان آوردم و بدین ترتیب آبرو و حیثیتم را بر باد دادم . من امروز بعد از گفتن جریان زندگی ام مردی هستم تنها با...
  13. ملیسا

    رمان امشب اشکی میریزد

    در این وقت متهم که سخت خسته بنظر میرسید چند لحظه سکوت کرد . چشمانش در غم بی پایانی فرورفته و لبانش خشک شده بود . گوئی دیگر رمقی نداشت تا بقیه ماجرای زندگی اش را تعریف کند . سکوت مطلق فضای دادگاه را فراگرفته بود . همه نفس ها را در سینه حبس کرده منتظر شنیدن دنباله سخنان بهمن بودند . در اینوقت ،...
  14. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    ساعت چهار بعد از ظهر بود كه شهاب با دسته گلي بزرگ به خانمان آمد. جلو رفتم و دسته گل را از او گرفتم. مادر با لبخند به استقبال او آمد و پس از دست دادن با او با لبخند صورتش را بوسيد. از تعجب كم مانده بود شاخ در بياورم اما بعد پرديس برايم توضيح داد كه مادر براي هميشه محرم او شده است حتي اگر من و...
  15. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    سرم را زير انداخته بودم و به بخاري كه از استكانها برمي خاست نگاه مي كردم. موهايم در دو طرف صورتم رها شده بود و ترس من از اين بود كه نكند چادرم به عقب برود. چون در ان صورت با سيني در دست نمي دانستم كه چگونه بايد آن را به جلو بكشم. وقتي جلوي پذيرايي رسيدم صداي صحبت به گوش مي رسيد و من احساس مي...
  16. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صبح روز بعد هر چقدر منتظر شدم مادر مرا صدا نكرد تا در اين رابطه با من حرف بزند. سعي كردم تا فكرم را از اين موضوع منحرف كنم و ببينم چه پيش مياد. اما عصر همان روز مادر با لحني كه براي شنيدنش جان مي دادم گفت : - نگين بيا بشين كارت دارم. به خوبي مي دانستم اين كار چه مي تواند باشد. با اينكه خيلي تلاش...
  17. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    دليل آمدن پيروز با آمدن پدر و مادر مشخص شد. او آمده بود تا با من صحبت كند زيرا قرار بود تا دو سه هفته ديگر به سوئد برگردد و مي خواست چنانچه من راضي به ازدواج با او بودم در مدت دو ماه صفر و محرم به سوئد برود و بعد از انجام كارهايي كه داشت بازگردد و مقدمات عقد و ازدواج را فراهم كند. من روي صندلي...
  18. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    15 - نگين بجنب، كجا موندي، الان مهمونا ميان. - همين الان ميام. پري جون سرپايي ام رو پيدا نمي كنم. - آخ امان از گيجي تو، اونو كه پايين گذاشتي. - واي، آره يادم افتاد. اونقدر عجله داشتم كه نمي دانستم چكار كنم. اتاقم تا به آن لحظه رنگ شلوغي را به آن صورت نديده بود. اكثر لباسهاي كمدم روي تختم...
  19. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    خوشحال بودم اما خوشي ام را يك موضوع زايل مي كرد و آن اينكه نكند پيروز يك وقت بو ببرد كه به او دروغ گفته ام شهاب برادر دوستم است. پيروز از دروغ بدش مي آمد و بارها اين را به من گفته بود. بايد فكري به حال لو رفتن احتمالي موضوع مي كردم. عصر همان روز باز بيتا زنگ زد و خوشبختانه به غير از من و پوريا...
  20. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    14 عروسي پرديس برگزار شد و او به همراه سروش به سنندج رفت تا زندگي جديدي را آغاز كند. از شب حنابندان چيزي نفهميدم زيرا در اتاقم خود را حبس كرده بودم و مي گريستم. صداي ارگ و نواي شاد موسيقي برايم مارش عزا مي مانست. صداي شادي و دست زدن مهمانها دلم را به درد مي آورد. با خودم فكر كردم آنها چه مي...
بالا