نتایح جستجو

  1. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    - چطور مگه؟ - زده به کلت؟! خاله سوسکه و آقا موشه چیه؟ - هیچی بابا همین طوری گفتم. به خونه رسیدیم ماشین رو که توی خونه پارک کردم لیلا جلو اومد. لیلا- فرهاد خان خوش گذشت؟ فرگل تلفن زد نبودی. من- تو هم حتما گزارش مهمونی رو دادی! لیلا- خب چی بگم؟ بگم کجا رفته؟ خودم دلم هزار راه رفت! همش تو فکرم...
  2. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- خب خدارو شکر. دختر شانس آوردی فرهاد به دادت رسید وگرنه یکسال دیگه سر از شور آباد در می آوردی ااا ترو خدا ببین واله اون گنده لات های جنوب شهر هم این کارها که شماها می کنید نمی کنن! بخدا مرام دارن! فرهاد مهمونی رو دیدی؟ صد رحمت به شیره کش خونه! یکی هم که معتاد نباشه از بس دود و دم راه...
  3. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- با من هستید؟ - اختیار دارید بنده جسارت نمی کنم. اسم من رامین. خوشبختم. با من و هومن دست داد. به شهره که رسید صورت همدیگه رو بوسیدند. هومن- ااا خورده هاش ریخت زمین حروم شد! رامین- شهره بوی فرندت چقدر با نمکه! هومن- فدات! اینجا چقدر تاریکه! حق میون ادما جلوت بده! بیا دست مارو بگیر ببر یه...
  4. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    تسویه حساب اقای حکمت تا ظهر طول کشید. تقریبا ساعت یک بود که اونها رو به خونه شون رسوندم. هر چقدر آقای حکمت اصرار کرد پولی ازش نگرفتم گفتم که پدرم سفارش کرده چون خودش با شما حساب کتاب داره من پولی نگیرم. موقعی که خداحافظی کردم فرگل تا دم در همراهم اومد. اونجا ازش پرسیدم: فرگل فردا می آی کارخونه؟...
  5. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فرگل- مطمئنن هستی که دلت می خواد با من ازدواج کنی؟ من- حالا دیگه خیلی! از همون روزی که شمارو برای اولین بار بعد از سالها تو کارخونه دیدم متوجه شدم که دلم می خواد همیشه شما پیش من باشید. فرگل- با پدر و مادرت صحبت کردی؟می دونی؟ ما پولدار نیستیم؟ اونها راضیند؟ من- اول باید با شما صحبت می کردم. اگر...
  6. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    من- نه نه همین می خواستم بدونم چند سالتونه؟ خندید و گفت – بیست و یک سالمه. این جمله آخر فرگل و این هومن خفه شده شنید و تا رسید گفت: اگه برای ازدواج سن و سال فرگل خانم رو می پرسی باید بهت بگم که این فرگل خانم به درد تو نمی خوره! بیست ویک سال سن و سالی نیست که! تو یه زن جا افتاده می خوای که بتونه...
  7. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فرگل- از محبت شما واقعا ممنونم ولی اگر اجازه بدید تا عصری هستم بعد شب میرم خونه خودمون. من- مگه می شه؟! شب یه دختر تنها تو خونه بمونه؟ لیلا و پدرم خندیدن. فرگل سرش رو انداخت پایین. منم صورتم سرخ شد. پدرم- خب حالا که فرهاد هم برای تو دلواپسه حتما باید شب اینجا بمونی. فرگل- چشم. پس اجازه بدید برم...
  8. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    پریچهر خانم ادامه داد: خلاصه زندگی روی خوشش و از من برگردونده بود فرج اله و مادرش و خواهرش شده بودند بلای جون من. اوضاع همین طوری بود و بود و بود تا اینکه این فرج اله پدر سگ حرص و طمع ورش داشت! یه شب که دیگه کارهام تموم شده بود و خسته و مرده می خواستم کپه مرگم رو بذارم صدام کرد و گفت که می خواد...
  9. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    دیگه زده بودم به سیم آخر. هر چی باداباد! آخرش این بود که طلاقم می داد و برمی گشتم خونه پدری. گیرم یه کتک هم از پدرم می خورد شرف داشت به این زندگی! خلاصه چشمتون روز بد نبینه. ولد زناها عفت و مادرش پشت در اتاق گوش وایستاده بودند و منتظر که چه اتفاقی می افته بیان بیفتن به جون من. وقتی کار به اونجا...
  10. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    آقایی که شماها باشید فهمیدم چقدر تو زندگی باختم! راستش وقتی خودم رو تو آینه تماشا می کردم حیفم اومد که این تن و بدن نصیب این پیر کفتار تریاکی بشه! بلند گفتم کوفتت بشم. خیلی حرص خوردم. راستش در من دوران بلوغ زودتر از معمول شروع شده بود. با دیدن برنامه اون روز به صرافت افتاده بودم!اکر جای این فرج...
  11. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فهمیدم که از این به بعد اماده کردن منقل آقا بعهده منه. خلاصه وقتی منقل آماده شد آب جوش خواست که حاضر کردم و منو به یکی از اتاقهای مهمنخونه برد اونجا دور تا دور اتاق پتو برای نشستن پهن کرده بودند و برای هر پتو مخده ای گذاشته بودند. منقل رو کنار یکی از پتوها گذاشت و خودش برای اوردن تریاک و وافور...
  12. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- راست می گی؟ من- به جان تو. این دفعه اومدی بهت نشون می دم. نری حالا یه چیزی به پدرت بگی ها! پدرت ادم خوبیه، پدرهای ما پولدار هستند اما این پول ها با پول احتکار و دزدی و پدر سوختگی فرق می کنه! هومن- خوشحالم کردی! با این چیزهایی که تو گفتی با نظر تخفیف به پرونده اش نگاه می کنم! تقریبا رسیده...
  13. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    لیلا- من خیلی فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که شما از زندگی منفی من قصد استفاده بر علیه پدرتون رو دارید! یعنی با این کار می خواهید از ایشون انتقام بگیرید. صحبت جدی شده بود. من و فرگل ساکت شدیم. لیلا این زمان رو برای حرف زدن با هومن انتخاب کرده بود. هومن بعد از لحظه ای سکوت گفت: لیلا خانم زندگی...
  14. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    خندید و گفت: شوخی کردم غروب می ان دیگه! یک ربع بعد هومن هم اومد. هومن- سلام لیلا خانم. حالتون چطوره؟چه خبرها؟ لیلا- سلام هومن خان. ممنون خوبم. اگر منظورتون از خبر امتحاناته منه هنوز تموم نشده. هومن- خیلی عجیبه! تمام دانشگاهها تعطیل شدن! چه طور شما هنوز امتحان دارید؟ ( لیلا دنبال کارهای خودش رفت...
  15. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    سلام فرگل خانم. حالتون چطوره؟پیغام شما رو به لیلا دادم. فرگل- خیلی ممنون بهم زنگ زد. شما چرا اینقدر دیر کردید؟ من- چند جا باید می رفتم. مربوط به کارخونه بود. خوب همه چیز مرتبه؟ فرگل- همه چیز درسته خیالتون راحت باشه. به دفترم رفتم و مشغول کار شدم. ساعتی بعد بود که سوت ناهار کشیده شد. چند دقیقه...
  16. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فرگل پیاده شد ولی قبل از اینکه در ماشین رو ببنده گفت: می خواستم فردا شب یه سر بیام دیدن لیلا خواهش می کنم بهش بگید. خداحافظ ( در رو بست و رفت. نمی تونستم بفهمم که آیا اومدنش برای دیدن لیلا یک تصمیم قبلی بوده یا اینکه وقتی فهمید قراره فردا شب من و شهره به مهمونی بریم این حرف رو زد. یکراست پیش...
  17. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    من- نه چیزی نشده. به من گفتند نامزدت تلفن کرده تعجب کردم این چه نامزدیه که خودم ازش خبر ندارم! شهره- حالا مگه بده که من نامزدت باشم؟ من- ترجیح می دم شما دختر خالم باشی. امشب هم چون اصرار کردی به این مهمونی می خواستم بیام ولی یادت نره شهره جان ما قبلا در مورد این مسلئه صحبت کردیم. شهره باخنده-...
  18. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- توی همین کوچه س؟ مطمئنی؟ من- آره بابا از آخر کوچه خونه هفتم در طوسی. یه خونه آجری دو طبقه س. قدیمی ساز. پنجره هاش از این کرکره های چوبی داره. دم خونه شون پر شمشاد و یک تیر چراغ برق هم کنار خونه شونه. پارکینگ ندارند. دو طبقه تقریبا همکف. سه تا پله می خوره می ره تو خونه. زیاد بزرگ نیست کل...
  19. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    کمی مکث کرد و گفت: معذرت می خوام فرهاد خان من اجازه ندارم با شما یا کس دیگه ای به خونه برگردم! صورتش از خجالت سرخ شد و از دفتر بیرون رفت. غذایی رو که فرگل آورده بود خوردم. خیلی به من مزه داد. اصلا این غذا یک جور خاصی بود. تازه غذا رو تموم کرده بودم که در زدند و پدرم همراه آقای حکمت وارد شدند...
  20. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    من- اولا که یکبار دیگه ام بهت گفتم این حرفها رو باید به خود هومن بزنی. با خودش باید صحبت کنی. هر کسی مسئول زندگی خودشه، خودش هم بموقع باید جوابگو باشه. من نمی تونم از طرف اون حرف بزنم یا قولی بدم. فقط این رو می دونم که هومن پسر خوبیه. تورو هم دوست داره. بقیه چیزها رو باید خودتون دوتایی با هم حل...
بالا