روزها چون اسبانی نجیب یکی بعد از دیگری میگذشتند.
درو اریکسون کارش را مثل نوعی درد خشک، گرسنگی و احتیاج پذیرفت بدون شک چیزهائی در مغزش شکل گرفته بود.
روزی که چون روزهای دیگر سرگرم دروی گندمهای مواج زیر پایش بود ناگهان داس را به زمین انداخت و شکم خود را با دستانش گرفت چشمانش سیاهی رفت دنیا...