تاپیکت خیلی بامزست
من یادمه همیشه مامانم منو میفرستاد که از مغازه خرید کنم هیچ وقت از پلههای خونمون نمیرفتم پایین از رو نرده ها سر میخوردم
یه روز که اومدم از رو نردهها سر بخورم سرم گیج رفت برگشتم رفتم تو شیشه روبروی پلها همینجوری که سرم از شیشه زده بود بیرون یه نگاه به پایین کردم دیدم ملت...