چه بگویم از تو؟
تو که همچون مهتاب به شب تیره من می تابی
چه بگویم؟ تو بگو
تو که همچون باران به ترکهای کویر دل من می باری
تو همان پنجره ای که به هنگام غروب
به دل خسته من باز شده
یا همان آهنگی که به آن نغمه من ساز شده
تو همان عطر خوش شب بویی
که نفسهای مرا تازگی می بخشد
تو همان روح...
تو دوري ،
آنچنان دور كه گهگاهي چشمانم را گم مي كنم
و ديدگانم چيزي جز شب را نمي بينند
خاطرم گاهي از تو خالي ست
ستاره مي بارد
- هر شب - بر حرير آغوش ِ تاريكم
و جسمي كه بي تو مرا نمي پذيرد در خود
سهم من از تو ...
آه ...
گاهي چنان دلم تنگ مي شود
كه آسمان حتي
جايي براي ابرهاي اندوهم ندارد...
حرفهای ما هنوز ناتمام …
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی!
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی …
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
فقط باش ....
اگر می دانی در این دنیا کسی هست که
با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد
و نفس بکشد .
و تو ............
می خواهم مثل همان روز دور
که نا خواسته نگاهم را گره زدم به چشمانت
که ناخواسته دستم را گرفتی در دستانت
که خندیدم ...
که خندیدی ...
که نا خواسته عاشق شدیم !
به اندازه همان لحظه
می خواهم دوست بدارمت !
می خواهم
با عشق ...
تاریخ را تکرار کنم ...!
می خواهم مثل همان روز دور
که نا خواسته نگاهم را گره زدم به چشمانت
که ناخواسته دستم را گرفتی در دستانت
که خندیدم ...
که خندیدی ...
که نا خواسته عاشق شدیم !
به اندازه همان لحظه
می خواهم دوست بدارمت !
می خواهم
با عشق ...
تاریخ را تکرار کنم ...!
تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکی اَن
هر دوشون تاریکن و تاریکی اَن
با تو ماهو همه جا می بینم
حتی خورشیدو شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمی زنه
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که...