داشتم تو خاطراتم پرسه ميزدم
نقطه تاريكي مرا به خود فرا خواند
دور نبود اما دلم ميخواست دور باشد
كي پشت آن تاريكي
خاطرات زيبايم را با دستانش مچاله كرده بود
خاطراتمو پس بده
خودت ساختي خودتم داري مچاله ميكني
اصلا هرچي تو دستت داري كه متعلق به منه بذار و برو
ديگه دارم فراموشت ميكنم
تو برام فقط يه...