نتایح جستجو

  1. Maenad

    سلام... شب شما هم به خیر... زیست شناسی... چطور؟! مطمئنا مربوط به اون تاپیکه اما ربطشو متوجه نشدم؟

    سلام... شب شما هم به خیر... زیست شناسی... چطور؟! مطمئنا مربوط به اون تاپیکه اما ربطشو متوجه نشدم؟
  2. Maenad

    کسانی که میگید مرگ بر اسراییل: دومین زیارتگاه اسرائیلیان در همدان...!!!

    این جمله ی اخرت حسابی منو خندوند... من لزومی نمیبینم برای تاپیکی که زدم و قضاوت های شما پاسخی بدم... پاسخ حرفهای حاشیه ایت رو کاملا بیخیال میشم...چون برای تاپیک خودم احترام قایلم... اما حرفهای به درد بخوری که تو پستت بود تا جایی که تونستم دادم جالبه که میگی چرا هی تکرار میکنی؟! خب اگه تو پست...
  3. Maenad

    کسانی که میگید مرگ بر اسراییل: دومین زیارتگاه اسرائیلیان در همدان...!!!

    من تاپیک نزدم که منتظر باشم بیان باور کنن یا تشکر کنن و این حرفها نام تاپیک من عنوان کننده ی قصد من هست... از اول تاپیک بخونید متوجه میشید که من خواستم اعتراضی داشته باشم به اینکه چرا این مکان تا این حد برای اسراییلی ها مهمه... اونهایی هم باور کردن مثل شمایی که باور نکردی محترمن دلیلی نداره...
  4. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    امشب از حسرت رویت دگر ارامم نیست دلم ارام نگیرد که دلارامم نیست.........
  5. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ژان؟! شوما جایی نمیری... تا چند مین دیگه هم میای میگیری میخوابی... سر جات...! نیای موکوشمت... صبح کلاس دارم دوستای گلم با اینکه میدونم از فراقم زجر میکشید اما مجبورم تنهاتون بزارم تا بکشیـــــــــد...! نگار ژون شبت به خیر گلم دوست عزیزی که ویولون میزنی و یه کم که نه خیلی عجیبی شبت به خیر مارتینی...
  6. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    مریم ژون میدونم عژیژم... فقط موخاستم ببینی شوورت چه جذبه ای داره... حواس این مارتینی هم جمع باشه خوشوم نمیه زیاد شعر بده وختی عشخم اینجاست... اهم بــــــــــــــــــله...
  7. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    از آن روز که دیدم رخ زیبای تو را پس یک حادثه از دست قضا بسپردم دل خود را به شب تنهایی و سرم بهر تو بر چوبه ی دار...!
  8. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بـــــه بــــــــه نگار ژون خودمون هم بومو(یعنی اومد به گیلکی...) خوش اومدی عژیژم...
  9. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    میخواهمت چنان که شب خسته خواب را میجویمت چنان که لب تشنه آب را...!
  10. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    تازه الان میپرسی چه خبر؟! یه کم دیگه با این پسره شعر بازی میکردین بعد... مریم... این چند وقته خیلی اذیتم کردیاااا.... کاری نکن برفستمت خونه باباتااااا
  11. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم،که تو در دلم نشستی
  12. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم...
  13. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم...
  14. Maenad

    مشاعرۀ سنّتی

    وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
  15. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى...
  16. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    دنیا همینه... همه همو فراموش میکنن بابا... تنها شما نیستی...
  17. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    پس هم داستان میگیم هم شعر کوتاه برای عشخ نازم...! هم کمی نیز اسپم بازی مینمایم...!!
  18. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بازم داستان بگم؟! یا بزنیم تو خط اسپم بازی؟!
  19. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    میبینم که آشتی کردی... به یمن آشتی این حرفتو نادیده میگیرم...
  20. Maenad

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    (من خودم عاشق این داستانم...) جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباسهایش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ . از سيزده ماه پيش...
بالا