دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند .
عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت.
و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و...