راستش
دلم هوای دستو پای کودکیم را میکند...
گریه می کنم
وهی لج باز تر از دیروز
پاهای بزرگ سالیم را
بر دیوار ها میکوبم
خوب که دردشان گرفت
بی رمق بر روی بالشت بزرگ تنهایی هایم
به خواب عمیقی فرو می روم...
خواب دوچرخه های رنگی وبادبادک می آید به شراغم....
وصبح روز بعد تکرار ماجرا....
کاش لا اقل از...
احتمال می دهم:
وقتی دست هایم را می سرود...
آواز می خواند...
وقتی موهایم را برای باد تعریف می کرد....
میخندید
وقتی قلبم را به تپش در می آورد
قلقلکش می گرفت
ووقتی انگشت های کجو معوجم را خلق میکرد...
درحال رقص بود...
طبق ظوابط موجود
او چون علت من است...
من معلول اویم.. جسمی روحی قلبی...
پس با خیال...