درها به احتراممان..به نبودن نشستند
وپله ها ....پاهایمان را...در شکم هایشان...فرو بردند
کم کم ....بوی تعفن جاری...بر ریه هایمان...ته نششین می شد
وحال مان....انگار در برزخ آینده ...می چرخید
در ابتدای راه
انسان هایی با جان های خسته....با پلک هایی... که دست هایشان را به ابروان سپرده بود...