دنيای غمانگيزِ نادرستی داريم خيلیها سهمشان را در اشتباهِ يک باورِ ساده از دست دادهاند خيلیها رفتهاند رو به راهی دور که نه دريچهای چشم به راه وُ نه دريايی که پيشِ رو! عبور از اين همه هياهو دشوار است معلوم نيست اين قهقهی کدام کبادهکشِ کور است که نمیگذارد حتی باد هقهقِ خاموشِ زنانِ سرزمين مرا بشنود. حيف که شاعرم! چقدر دلم برای سردادنِ يک شعارِ ساده لک زده است: زنده باد پرندگانی که نيمساعتِ پيش از بالای اين باديه سمتِ سايههای بالادست ... (نمیدانم رفتند يا بازآمدند!) خستهام کردهاند ديگر از هيچ کسی نخواهم پرسيد: اين که اين همه خسته اين که اين همه خودفروش اين که اين همه نااميد اين که ... اين که ... قرار ما نبود!