يني نگفتم بت؟
والا از وقتي كه من يادم
بچه بوديم ميومديم اردبيل خونه مادربزرگه از اين صبحونه ها ميخورديم
بعدش هم كه خودمون اومدبم سيبري بعضي وقتا ازين صبونه ها ميخورديم
بعد هر كي هم ميومد اردبيل صبونه ازونا بهش ميداديم!!!!
این چیزا که با احساس سر و کار داره توضیحش سخته.
ببین در مورد این ترانه حسم اینقدر قوی بود و قشنگ بود که ترس اینکه ادامه ش رو نتونم به خوبی شروعش در بیارم و خرابش کنم باعث شد قفل شه!
مرسی که روشی رو باور داری گلییییی، درستش میکنم خلاصه