دکتر مهدیه
پسندها
1,972

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    کوله بارم پره حسرت ، تو دلم یه دنیا درده
    مثل آواره ای تنهام ، تو خیابونی که سرده

    دیدگان تو در قاب اندوه

    سرد و خاموش

    خفته بودند

    زودتر از تو ناگفته ها را

    با زبان نگه گفته بودم



    از من و هرچه در من نهان بود

    میرمیدی

    میرهیدی

    یادم آمد که روزی در این راه

    ناشکیبا مرا در پی خویش

    میکشیدی

    میکشیدی
    سلااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممم........
    :)

    مناظره ای بود
    میان مــن و بــاران
    آنگاه
    که دوری ات را تــابی نمانده بود.
    آسمان می درخشید و
    من، می گریستم.
    باران می رقصید و
    من، می دویدم.
    سَحَر می وزید و
    من، می رسیدم
    - تا نبودنت-
    آسمان خیس بود
    مثلِ مـن.
    من خیس بودم
    مثل چشمهایم.
    مناظره ای بود.
    حواست هست ؟
    صدای هق هق گریه هایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری
    ای خدا....
    کابرد معادلات دیفرانسیل

    تو این تایپک ی بخشش هست که میخوام بدونم چرا اینجوری ه
    بلدی شما؟؟
    مثلاt)=bŶÎ)
    ایــن روزهــا
    شبیــه جـــودی ابـــوت شـده امــ...
    بــرای بـابـا لنـگ درازی مـی نـویسـم کــه ایـن روز هــا دیگـر خــودمـ هــم نمیشنــاسمـش

    ایــن روزهــا
    شبیــه جـــودی ابـــوت شـده امــ...
    بــرای بـابـا لنـگ درازی مـی نـویسـم کــه ایـن روز هــا دیگـر خــودمـ هــم نمیشنــاسمـش

    ایــن روزهــا
    شبیــه جـــودی ابـــوت شـده امــ...
    بــرای بـابـا لنـگ درازی مـی نـویسـم کــه ایـن روز هــا دیگـر خــودمـ هــم نمیشنــاسمـش
    مرسی ممنونم به خاطر تبریک زیبا و قشنگ تون یه دنیا تشکر و بهترین آرزوها مال شما دوست عزیزم
    سلام دوست گلم
    http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php/374156-چرا-1-یکــه-؟-چرا-2-دوئـــه
    سلام خانمی:gol: ..خسته نباشی..باز هم یه عکس قشنگ دیگه..واقعاً ممنون..سلیقه ات عالیه:gol:
    مرداب اتاقم کدر شده بود
    و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم.
    زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.
    این تاریکی،طرح وجودم را روشن میکرد.
    در باز شد
    و او با فانوسش به درون وزید.
    زیبای رها شده ای بود
    و من دیده به راهش بودم:
    رویای بی شکل زندگیم بود.
    عطری در چشمم زمزمه کرد.
    رگهایم از تپش افتاد.
    همه رشته هایی که مرا به من نشان میداد
    در شعله فانوسش سوخت:
    زمان در من نمی گذشت.
    شور برهنه ای بودم.
    او فانوسش را به فضا آویخت.
    مرا در روشن ها می جست.
    تار و پود اتاقم را پیمود
    و به من ره نیافت.
    نسیمی شعله فانوس را نوشید.
    وزشی می گذشت
    و من در طرحی جا میگرفتم،
    در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم.
    پیدا، برای که؟
    او دیگر نبود.
    آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
    عطری در گرمی رگهایم جابجا میشد.
    حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد
    و من چه بیهوده مکان را میکاوم:
    آنی گم شده بود.
    واحه ای در لحظه

    به سراغ من اگر می آیید،
    پشت هیچستانم.
    پشت هیچستان جایی است.
    پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
    که خبر می آرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک.
    روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
    به سر تپه معراج شقایق رفتند.
    پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
    زنگ باران به صدا می آید.
    آدم اینجا تنهاست
    و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاریست.
    به سراغ من اگر می آیید،
    نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
    چینی نازک تنهایی من
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا