من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…
من خودم بودمو یک حس غریب که به صد عشقو هوس می ارزید…
من دنبال نگاهی بودم که مرا از پس آن سادگیم می فهمید…
و خدا میداند سادگی از ته دل بستگیم پیدابود
اين حس براي من هيچ نداشت اما گلهاي بالشم را باغبان خوبي بود با اشكهاي من هرشب...
تا صبح گریه می کنم و غنچه می دهند گل های ریز صورتی روی بالشم !