انجا که در لمس دستانت به ابدیت پی میبرم...
تنفس هستی بخش چشمانت بی اعتبار میکند عطر یاس را...
آنجا که امن ترین بود حلقه ی دستانت...
در راهی که انتهایش تو بودی با نگاهت منتظر...
و نیز در ابتدایش هجوم اشکهایت را بدرقه...
چگونه توانم باشد بی تو بودن ....
و تاب بیاورم سردی فقدان خیالت را...
و نگریم...
آنجا که از تو بود و بر تو شد...
آنجا که از تو خواند و بر من خواند...
چگونه بی تو باشم فاصله های این میان را...
و چه چیز چاره ساز میانمان جز اشک تواند که باشد...
می خواهم... آری می خواهم که با تو ...
می خواهم که با تو... در تو... و از تو باشم...
مرا پذیرا باش که در اوج بی تو بودن...به تو رسیدم...
مرا بپذیر که در انتهای شب ماندگار ترینم...
و آنجا که هیچ چیز نباشد جز ستارگان...گهگاهی...
و آنجا که در امتداد پهنای آسمانها...نیافتم غیر تو را...
ماندگارترین می مانم...
و آنجا اوج ابدیت است...با تو !