MOΣIN
پسندها
4,582

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    من به تو نگفتم با تو بودن آرزومه

    نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

    نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

    که بگم دیونتم من زندگیم رو به تو بستم

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    تو رو دیدم مثله آیینه توی تنهایی شکستی

    من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

    نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

    چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی

    من به تو نگفتم با تو بودن آرزومه

    نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

    که بگم دیونتم من زندگیم رو به تو بستم

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
    تولد تولد تولدت مبارك بيا شمع ها رو فوت كن تا 100سال زنده باشي
    سلام معین ..... برای پیام های زیباو بی نظیرت متشکرم ...
    سلام معین ..... برای پیام های زیباو بی نظیرت متشکرم ...
    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    من به تو نگفتم با تو بودن آرزومه

    نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

    نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

    که بگم دیونتم من زندگیم رو به تو بستم

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    تو رو دیدم مثله آیینه توی تنهایی شکستی

    من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

    نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

    چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی

    من به تو نگفتم با تو بودن آرزومه

    نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

    که بگم دیونتم من زندگیم رو به تو بستم

    شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

    حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
    سلام
    واقعا
    شرمنده یه جاشنیده بودم شما اینو گفتین تازه یادم اومد شما گفته بودین بازهم شرمنده اونقدر امرئز دیوانه شدم که حالمو نمیفهمم
    الان پاکش میکنم
    دیگه من از دست رفتم دوستم میگه دوهفته ای خوب میشی اما چون روحیات خودمو میشناسم من دیگه مردم اون جمله الان شامل حال خودم هم میشه کسی رودوست داشتم که درعین اینکه همیشه بهم میگفت دوسم داره برای نگهداشتنم حتی به خودش زحمت هم نداد
    خیلی عذر میخوام از شماواقعا فکرمیکنم بعضی وقتا شما پسرادل ندارین واقعا اصلا انگار نه انگار چطوری
    دوستم میگه بهش پ نده رو نده چون فهمیده دوسش دارین اینطوری میکنه پس ازاین به بعد کسی رو دوست داریم باید قایم کنیم ازش عجب حیف غرورم که برای یه بی لیاقت هدررفت من واقعا از ته دل دوسش داشتم وبااینکه خودم تمامش کردم اما موندم اون چرا تلاش نکرد
    ببخشیدسرتونو درد اوردم
    سلام
    واقعا
    شرمنده یه جاشنیده بودم شما اینو گفتین تازه یادم اومد شما گفته بودین بازهم شرمنده اونقدر امرئز دیوانه شدم که حالمو نمیفهمم
    الان پاکش میکنم
    دیگه من از دست رفتم دوستم میگه دوهفته ای خوب میشی اما چون روحیات خودمو میشناسم من دیگه مردم اون جمله الان شامل حال خودم هم میشه کسی رودوست داشتم که درعین اینکه همیشه بهم میگفت دوسم داره برای نگهداشتنم حتی به خودش زحمت هم نداد
    خیلی عذر میخوام از شماواقعا فکرمیکنم بعضی وقتا شما پسرادل ندارین واقعا اصلا انگار نه انگار چطوری
    دوستم میگه بهش پ نده رو نده چون فهمیده دوسش دارین اینطوری میکنه پس ازاین به بعد کسی رو دوست داریم باید قایم کنیم ازش عجب حیف غرورم که برای یه بی لیاقت هدررفت من واقعا از ته دل دوسش داشتم وبااینکه خودم تمامش کردم اما موندم اون چرا تلاش نکرد
    ببخشیدسرتونو درد اوردم
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
    سرها در گریبان است .
    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
    نگه جز پیش پا را دید، نتواند ،
    که ره تاریک و لغزان است .
    وگر دست محبت سوی کسی یاری ،
    به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
    که سرما سخت سوزان است .
    نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
    چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.
    نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
    ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

    مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...ای
    دمت گرم و سرت خوش باد!
    سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
    منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.
    منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور.
    منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور.
    نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
    بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
    حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
    تگرگی نیست، مرگی نیست.
    صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
    من امشب آمدستم وام بگزارم.
    حسابت را کنار جام بگذارم.
    چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
    فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
    حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
    و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
    حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
    هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
    نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
    درختان اسکلتهای بلور آجین.
    زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
    غبار آلوده مهر و ماه،
    زمستان است .
    ببین حرف زدن چه چیز وحشتناکی است
    که بزرگترین احترام به هرکس که برایش یک دقیقه سکوت کنی..
    به خانه‌ام بیا

    اندکی از قلبم مانده

    ما که با هم این حرف‌ها را نداریم

    آتشش بزن

    تو به گرمای قلب من عادت کرده‌ای
    سلام معین جان...
    ببخشید دیشب که پیام دادی رفته بودم...
    به یاد شعرای اجیم...

    از این شبهای بی پایان
    چه میخواهم به جز باران
    که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
    نگاه پنجره رو به کویر ارزوهایم
    و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
    دریغ از لکه ای ابری که باران را
    به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
    نه همدردی
    نه دلسوزی
    نه حتی یاد دیروزی...
    هوا تلخ و هوس شیرین
    به یاد انهمه شبگردی دیرین
    میان کوچه های سرد پاییزی
    تو ایا اسمان امشب برایم اشک میریزی؟
    ببار و جان درون شاهرگ های کویر ارزوهایم تو جاری کن
    که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
    ببار امشب
    من از اسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم
    ببار امشب
    که تنها ارزوی پاک این دفتر
    گل سرخی شود روزی
    و دیگر من نمیخواهم از این دنیا
    نه همدردی
    نه دلسوزی
    فقط یک چیز میخواهم
    و ان شعری
    به یاد ارزوهای لطیف و پاک دیروزی...
    این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
    وین موج گریه سیل خروشان نداشته است

    آگه ز روزگار پریشان ما نبود
    هر دل که روزگار پریشان نداشته است

    از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
    صبح بهار این لب خندان نداشته است

    ما را دلی بود که ز طوفان حادثات/
    چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

    سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
    گیتی سری سزای گریبان نداشته است

    جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
    این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

    دریا دلان ز فتنه ایام فارغند
    دریای بی کران غم طوفان نداشته است

    آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد
    داریم دولتی که سلیمان نداشته است

    غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
    این سیمگون ستاره بدامان نداشته است
    سلام...ممنونم از شعرِ زیباتون.:gol: واقعا" پُر محتوی و تامل بر انگیز بود:w30::gol:
    آسمان بار امانت نتوانست کشید.......... قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا