همراهی
پسندها
7,047

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • و کسی گفت بهار است و من با قطره ای شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم کاش ان بهاری ک همه میگویند بی خبر می امد
    شاید انوقت همه ز شوقش گل میدادیم


    سلامممممم نسترن گل ما خوبی؟م خوبم گلی
    اتفاقا همین الان ک دارم ب موسیقی گوش میدم رسیدم ب اهنگ " بعد از نسترن " خیل ی دوسش دارم
    اری اغاز دوس داشتن است گرچه پایان راه ناپیداس م ب پایان دگر نیندیشم ک همین دوس داشتن زیباس ممنون برا دوستی عزیزم
    سلام نسترن.مرسی سر زدی.:D
    احسان کجاست؟ 4روزه نیست.:surprised:
    تاپیک: گفتگوی معماری شماره 6 : کپی کاری در معماری !!
    هیی نات بد فعلا که چرخ روزگار به لنگی میچرخه ، عید که بیاد که دیگه هیچی استپ کامل ، این ترم درسام یه نمه سنگینی میکنه ، منم که جوان و جویای نام ، از یه طرف دیگه جوان و جویای کار ، از یه طرف دیگه جوانی و خامی ، از یه طرف جوانی و ارشد ، از طرف آخری هم جوان رشید و سربازی ، این ترم آخری واقعا داستان شیرینی داره ، همه چی داره شیر تو شیر میشه ، بعدا بگو که تو قضیه دفاع چه اتفاقی افتاد اوج داستان اونجاس مارو هم در جریان بذار ، اگه نذاری میرم تو رودخونه تا تو جریان قرار بگیرم...:)
    سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام نسی جان ، اوضا ؟ آقتاب از کدوم ور در اومده ؟ چه خبرا ؟ بستی داستان طرح نهاییت رو؟؟؟
    خو اگ بيفته بعد عيد ک کل عيدو بايد بشيني پاي کامي جون:d
    هي اره من اون همراهي رو ميخوام اين يکي سرعتش زياد شده فخرم ميفرشه هي:d
    هي حالا نگاه نت پر سرعت گيرش امده چقدر فخر ميفروشه هاااااااا:d
    بابت محبتت خو
    نت جديد هم مبارک:D
    مرسي مرسي چقده خوب تميز ميکني:D
    مي توان در قاب خيس پنجره


    چك چك آواز باران را شنيد


    مي توان دلتنگي يك ابر را


    در بلور قطره ها بر شيشه ديد


    مي توان لبريز شد از قطره ها

    مهربان و بي ريا و ساده بود


    مي توان با واژه هاي تازه تر


    مثل ابري شعر باران را سرود


    مي توان در زير باران گام زد

    لحظه هاي تازه اي آغاز كرد


    پاك شد در چشمه هاي آسمان


    زير باران تا خدا پرواز كرد.

    سلام.خوبی؟:D
    میای سرک می کشی نمی گی من کجا جوابتو بدم؟
    مزسی :D:gol:
    سلاااااام
    چطوری
    نبودی
    من خوب نیستم. نمیدونم چه حس و حالیه.
    خودم احساس میکنم ماله ترم اخریه
    نمیدونم
    تو که ترم اخر بودی چه حس و حالی داشتی
    من الان خسته و بی حس و بی حالم. به زور میرم دانشگاه
    کلاسای هشت صبح اکثرا غیبت میکنم.
    احساس میکنم کلاسا هیچی واسه یادگیری ندارن.
    اصا داغونم هر روز هفت صبح بیدار میشم بعد تا ده زورکی میخوابم. وقتی بیدار میشم انگار کله مغزم اومده بین دوتا چشم. مچه پام همش درد میکنه. ساعت دو که میشه دوباره بیهوش میشم. عصر که بیدار میشم کله مغزم میره پسه کلم!
    تو دانشگاه مدتها به استاد خیره میشم بدونه اینکه حتی صداشو بشنوم فقط میبینم را میره و حرف میزنه
    برمیگردم یه نگاهی به بقیه میکنم و از خودم میپرسم اینجا چه خبره من اصا چرا اینجام چرا من این کفشارو پوشیدم!!!
    خلاصه ذهنم همه جا میره.
    :confused:
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا