معماری با مصالحی از جنس دل

fantastic.fati

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


لبهایتـــــــ را بیاور … بوسه نمیخواهم !!!

فقط میخواهمــ

اسممــــــــ را از رویشان پاکـــــــــــــ کنم …
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود
گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد
گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود
تا خسته شود
تا بشکند …

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم



چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم


نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت " را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!!...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه صداییست که پیچیده در این جنگل مرگ؟


چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین میکوبد؟


دست ها آن تو نیست؟


تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه،به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر میکوبی



آی آرام بزن، میشکند عمق سکوت


وای آرام بزن تا نکنم آه تورا


جمع کن هر چه شکستی دل من


هیزم خوبی شد؟


آتشی بر دل من زن که ببینی عشق هم میسوزد،خوب هم میسوزد




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم
را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم..............

 

Elham*92

کاربر بیش فعال
تالاپ...

ماه بر بام خانـــــه ام می افتد.

ادامه باران ها همیشه زیبا نیست

همین طور ادامـــه رویاها...

نیســـــتی...

تنهایی بر دلــــم می افت
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از خواب پريدم

چشام پر اشک بود

بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد

تنها يادگاری از تو

عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود

سر کشيدم بوی نبودنت رو

...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
"آن نی خشکم
که بر لب های نوازشگر ناپیدای تو
که قصه ی فراق را در من می نوازی
به غربت خویش پی بردم".
و اکنون نه در این عالم،
که در خویشتن قرار ندارم.
و نه در زیستن
که در بودن خویش نمی گنجم،
که جامه ی تنگ خویشتنم.




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نام تــــو را که مي آورم دوباره ابر دلـَم ميبارَد . . .

نـــــــــــه اين بار دلتنگت نيست !

دل کوچَـکم با تــو غَريبگي ميکُـند

.
.
.

 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ؟؟
آن جایی که وسط خنده هایم بغض
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!!!
 

*rahil*

عضو جدید
کاربر ممتاز
اسباب بازي هايش را جمع كرد....
ماتم برد....
وقتي
دلم را ميان انها ديدم.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
برای تو ، سکانس آخر ؛

بعد از خستگی یک روز کاری ،

بعد از سر درد یک دعوای مفصل ،

بعد از گریه های یک غم بزرگ ،

و بعد از ضجه های یک مصیبت ،

اما ، برای من ؛

سکانس پایانی ،

چشمان سیاهیست به وسعت دریا ،

لبان خندانی که دنیای مستی هاست

و قلبی که تا بلندای عشق اوج می گیرد ...

سکانس آخر تویی ،

خود تو . . .

پس باورم کن بهترینم . . .
 
بالا