معماری با مصالحی از جنس دل

khanommohandes

عضو جدید
کاربر ممتاز

هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی,
یـــک نقطـــــه,
یـــک لبخنـــــد,
یـــک نگــــــــاه,
یـک عطر آشنـا,
یــک صــــــــدا,
یــک یـــــــــــاد,
از درون داغونـــت می کــــند,
هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی…!​
 

khanommohandes

عضو جدید
کاربر ممتاز

زير ِ بـــــارآن مے ايستَم
ميگويَند مــُـــد است ايـن روزهـــآ

عشـــــق بازے زير ِ بارآن

با اشک هاے ابـــــر ....

دل نِمے سوزانَم بَراے ابرے کہ اَز شِدت گِريــہ

بــہ هِقـــــ هـِــــق افتاده است

دِلَم بَراے خُـــــودَم مے سوزَد

كه از فِشار دِلتَنگــــــے

خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند استـ
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شکنجه بیشترازاین که پیش چشم خودت
کسی که سهم توباشدبه دیگران برسد
چه میکنی اگراوراکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی ناگهان برسد
رهاکنی برودازدلت جداباشد
به انکه دوست ترش داشته...به ان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش رابخوری
که هق هق تومبادابه گوششان برسد
خداکندکه...نه نفرین نمیکنم که مباد
به اوکه عاشق اوبوده ام زیان رسد
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تـــمام شد…

این هم از “خیالتــــــــــــــ”

بردار و بـــــــرو…

شاید باز بخواهی به کسی “هدیـــــــــــــه اش” بدهی…
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی تو نیستی ...

غریبانه زیستن کار من است

وقتی تو نیستی ...

" واژه ها هم خساست می کنند نه دلبری "

کم آورده ام !

غریبی را بر این دو خط واژه " دوستت دارم " حک کن

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پشت اين نقاب خنده
پشت اين نگاه شاد
چهره خموش مرد ديگري است
مردديگري که سالهاي سال
در سکوت و انزواي محض
بي اميد بي اميد بي اميد زيسته
مرد ديگري که پشت اين نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گريسته
مرد ديگري نشسته پشت اين نگاه شاد
مرد ديگري که روي شانه هاي خسته اش
کوهي از شکنجههاي نارواست
مرد خسته اي که دديگان او
قصه گوي غصه هاي بي صداست
پشت اين نقاب خنده
بانگ تازيانه مي رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
صبر
وز شيارهاي سرخ
خون تازه مي چکد هميشه
روي گونه هاي اين تکيده خموش
مرد ديگير نشسته پشت اين نقاب خنده
با نگاه غوطه ور ميان اشک
با دل فشرده در ميان مشت
خنجري شکسته در ميان سينه
خنجري نشسته در ميان پشت
کاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشک را
بر جهان ديگري نثار کرد
کاش مي شد اين دل فشرده
بي بهاتر از تمام سکه هاي قلب را
زير آسمان ديگري قمار کرد
کاش مي شد از ميان اين ستارگان کور
سوي کهکشان ديگري فرار کرد
با که گويم اين سخن که درد دگيري است
از مصاف خود گريختن
وينهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خويش ريختن
اي کرانههاي جاودانه ناپديد
ايم شکسته صبور را
در کجا پناه مي دهيد ؟
اي شما که دل به گفته هاي من سپرده ايد
مرددگيري است
اين که با شما به گفتگوست
مرد ديگري که شعرهاي من
بازتاب ناله هاي نارساي اوست





 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
این روزها فقط نگاه تو را می خواهم
زیرا که من می دانم...
قشنگی های زندگی تماما از دریچه چشمان تو دیدن دارد.
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
این روزها


آسمان را


هر جای زمین می ریزم


دریا می شود


ودلتنگی


عجیب آویزان پاییز است


درست مثل تمام دریاهای پشت سر
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با سروهاي سبز جوان در شهر
از روز پيش وعده ديدار داشتم
ديوانگي ست
نيست ؟
اينك تو نيستي كه ببيني
با هر جوانه خنجر فريادي ست
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتربيا
اين شعله نهفته به دهليز سينه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
اي خوبتر بيا
كه محنت برادر من غرق در الم
كوهي ست بر دلم
گفتي كه
آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد
اينك اميد من تو بگو آفتاب كو ؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار گام به آهشتگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست
يك دست با تو نه
يك دست با تو نيست
ديدم اميد من برخسات
خشمناك
خنديد
نديد و خيل خوف
در خلوت شبانه من موج مي گرفت
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت
افروخت مشعلي
شب را به نور شعله منور ساخت
و پشت پلك پنجره ها داد بر كشيد
از پشت پلكتان بتكانيد
گرد فرون مانده به مژگان را
فرياد كرد و گفت
اي چشمهايتان خورشيد زندگي
خورشيد از سراچه چشم شما شكفت
اما
يك پنجره گشوده نشد
يك پلك چشم نيز
و راه
راهي نه جز ادامه اندوه
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلك كسان چون كوه





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قربان زخمه‌های تو، خون پاش و نغمه ریز
« سبزی پری » است این که زنی، یا « شترخجو » ؟
تو با دو سیم محشر کبری به پا کنی
شش تار خویش من شکنم (یا نه ؟ هان بگو)
از پنجه‌ی تو زخم جگر، خون دل چکان
مضراب من برنجی و مومی است، سیم مو
تو زیر آب می‌بری و می‌دهی به دشت
دارد شتر خجوی تو حکم شتر گلو
استاد بی‌نظیر، حسین سمندری
پر از کدام چشمه و دریا کنی سبو ؟

 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
عشقتـــ رآ پنهآטּ میڪنـے ڪـہ مرכآنگیتـــ פֿـכشـہ כـار نَشـوכ !
اَפֿـمـ میڪنـے ڪــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآטּ ڪنے !
مَـرآ " شُمــآ " פֿـَطآبـــ میڪُنے ڪِـہ هَوآیے نشَومـ !
اَمـآ نمــیـכانـے !
نمـیــכانے ڪـــہ چقَـכر ایــטּ هـآ بـہ تـو مـے آینـכ !​


و مـَـטּ כیــوانـہ تـَر میشوَمـ​
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
می خوام اونقــــــــــــــدر خودخواهانه بغـــــلت کـنــم؛کــه جای ضـــــــربان قلبــــــــم روی تنت بمونه.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی ساعت ها هم
برای پایان با تو بودن دست تکان میدهند
وفتی که بار خاطرات
ز دوش ثانیه ها بر نمیداری
و وقتی اشک
شیرین ترین یادگار فرهاد است
تکرار لحظه ها
دلیل میخواهد
و دیگر دلیل ماندن نمی یابم ...

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

می خواهم چشم ببندم....
چشم ببندم تا مرا بی نشان بکشانی به هر کجا!
و باز .... از تو راهی شوم
تکلیف تو با بیداری ام که معلوم است
می خواهم چشم ببندم و غرق شوم در رویای خود!
- با تو - ....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو می دانی
آن نازنین یارت
ــ عشق نافرجام من ــ
هر نیمه شب در خواب من پرسه می زند ؟!
که هر شب سر همان قرار همیشگی
می آید و من از ترس خیانت از خواب می پرم ؟!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

امشبــــــ از آن شــ ــب هایی استـــ کــهـــ


دلـــــــ ...



هوایـــــ آغوشـــ ـــت را کردهـــــ ..!


افسوســـ ، که جــ ــز پاهایــــ بغــ ــل کرده امــــ




مهمانــ ـــی ندارمــــــ ...!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چون قایق شکسته ز توفانم
ساحل مرا به خویش نمی خواند
امواج می خروشند
امواج سهمگین
ایا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موجها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
فریاد می کشم
ایا کدام دست
برپای این نهنگ گران بند می زند ؟
ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است
لبخند می زند

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
جان مي دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نميکنم
افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي کنم
با تازيانه هاي گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختيم نگر که فريبم نداده است
اين بندگي که زندگيش نام کرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم که زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حيات
آسوده يک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از کرشمه هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو کجا مي توان گريخت
من راه آشيان خود از ياد برده ام
يک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن که نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شکنجه خدا را مکن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازيانه را





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شبی زیر باران
با ساعت دلم
وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه
اما با ساعت غرورم
من ایستاده ام
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من
هنگام شعله ور شدن توست
چشم ها را می بندم
گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم
اینک
وقت عبور عطر تن توست....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هزار سال به سوي تو آمدم
افسوس
هنوز دوري دور از من اي اميد محال
هنوز دوري آه از هميشه دورتري
هميشه اما در من کسي نويد دهد
که مي رسم به تو
شايد هزارسال دگر
صداي قلب ترا
پشت آن حصار بلند
هميشه مي شنوم
هميشه سوي تو مي آيم
هميشه در راهم
هميشه مي خواهم
هميشه با توام اي جان
هميشه با من باش
هميشه اما
هرگز مباش چشم به راه
هميشه پاي بسي آرزو رسيده به سنگ
هميشه خون کسي ريخته است بر درگاه





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفتم قدري در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،
تا وسط اشتباه هاي مفرح،
تا همه چيزهاي محض.
رفتم نزديك آب هاي مصور،
پاي درخت شكوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.
حيرت من با درخت قاتي مي شد.
ديدم در چند متري ملكوتم.
ديدم قدري گرفته ام.
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
حـقـیـقـت دارد !
کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
زندگی پر است از لحظه های قشنگ
سرشار از خاطره ها ، باهم بودن های قشنگ
لحظه ای هستیم و دیگر هیچ !
زندگی مثل گلیست پر از گلبرگ های قشنگ
پس بیا پر پرش نکنیم ، از دستش ندهیم
گر خطا دیدیم به خطا ، جبرانش نکنیم
دروغ را با دروغ و تهمت را با دشنام پاسخ ندهیم
دوست بداریم ، عشق بورزیم و بهم جفایی نکنیم
زندگی مثل گلیست ، پر از گلبرگهای قشنگ
بیا و این امانت رو خرابش نکنیم !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
صبح طلوع شعر و غزل ، ناشتای تو
یعنی سلام ، زنده شدم با دعای تو
یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم
با موج های ملتهب خنده های تو
حس می کنم که جنبش قلب و رگان من
تنظیم می شوند به آهنگ پای تو
یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود
یعنی که تنگ می شود این دل برای تو
احساس می کنم که تو من می شوی و من
یک لحظه خواستم که بیایم به جای تو
بک لحظه خواستم ... به خوبی تو باشم و دلم
یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو
تازه سلام اول این قصه می رسد
پر می شود تمام من از ماجرای تو
گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان
در گوش من ترنم نرم صدای تو
تو خوبی آنقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو
خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست
گل ، سعی می کند که در آرد ادای تو
اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت
این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟؟؟
خوابم گرفته با تغزل آرام در صدات
آرام می شود دوباره دل از لا لای تو
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
شنيدنِ
(هر جور راحتي!)
ميتونه از سيلي دردناكتر باشه!
!


Click here to view the original image of 795x587px.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سرم را به شیشه ماشین تکیه داده ام و مردم را از پشت شیشه باران خورده نگاه می کنم.
می اندیشم…
به تو…
به این که چه راحت از تو خواستم که بروی.
به این که چه راحت پذیرفتی.
و چه راحت رفتی.
و چه راحت نگاهی هم به پشت سرت نکردی.
از این همه راحتی دلم مچاله می شود…
يعني ميشه دوباره بيايي و يادي از من كني
يعني ميشه...آآآآآآآآه

مردم محو شده اند…
چه راحت اشک هایم با باران همنوا می شوند…
 

ایلین1366

عضو جدید
کاربر ممتاز
گاهی شعر سراغم را میگیرد ؛

گاهـــــی ...

هوای تو !

فرقی نمیکند . . . .

هر دو

ختم میشوند به دلتنگی من !!
 
بالا