آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا --- بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا --- نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی -- سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ---عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست --- من که یک امروز مهمان توام فردا چرا -- نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم --- دیگر اکنون با جوانان نازکن با ماچرا -- وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار --- اینهمه غافل شدن از چون منی شیداچرا ---شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود --- ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا --- ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت --- اینقدر با بخت خواب آلود من لالاچرا --- آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند ---- در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا --- در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین --- خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا --- شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر ---این سفر راه قیامت میروی تنهاچرا
تقدیم به او که نبود
ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
زیاده خواه نیستم !
جاده ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی..
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی..
کمی هیزم.. کمی آتش.. مهِ جنگلی..
کمی تاریکی ِ محض.. کمی مستی.. کمی مهتاب..
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...! تـو باشی مـن باشم
و ...هــیچ !
دنــیـا هم ارزانی خودشان ...♥