اشعار و نوشته هاي عاشقانه

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز


با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

... احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست


دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود
زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود
زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود
زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود
وزیباترین اعترافم
عشق تو بود

 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
سر چشمه

در تـاريکـي چـشـمـانت را جُـسـتـم در تـاريکـي چـشـم هـايت را يـافـتـم و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .
تـو را صـدا کـردم در تـاريک تـريـن ِ شـب هـا دلم صـدايت کـرد و تـو بـا طـنـيـن ِ صـدايم بـه سـوي ِ مـن آمـدي .


بـا دسـت هـايت بـراي ِ دسـت هـايم آواز خـوانـدي بـراي ِ چـشـم هـايم بـا چـشـم هـايت بـراي ِ لـب هـايم بـا لـب هـايت بـا تـنت بـراي ِ تـنم آواز خـوانـدي .

من بـا چـشـم هـا و لـب هـايت اُ نـس گـرفـتـم بـا تـنت اُ نـس گـرفـتـم ، چـيـزي در من فـروکـش کـرد
چـيـزي در مـن شـکـفـت مـن دوبـاره در گهـواره ي ِ کـودکي ي ِ خـويـش بـه خـواب رفـتـم و لـب خـنـدِ آن زمـانـيم را بـاز يـافـتـم .


در مـن شک لانـه کـرده بـود .دسـت هـاي ِ تـو چـون چـشـمـه ائي بـه سـوي ِ مـن جـاري شـد و مـن تـازه شـدم مـن يـقـيـن کـردم يـقـيـن را چـون عـروسکي در آغـوش گـرفـتـم و در گهـواره ي ِ سـال هـاي ِ نخـسـتـيـن بـه خـواب رفـتـم ؛ در دامـان ات کـه گـهـواره ي ِ رؤيـاهـاي ام بـود . و لـب خـنـدِ آن زمـانـي ، بـه لـب هـاي ام بـر گـشـت .

بـا تـنت بـراي ِ تـنم لالا گـفـتـي . چـشـم هـاي ِ تـو بـا مـن بـود و مـن چـشـم هـايم را بـسـتـم چـرا که دسـت هـاي ِ تـو اطميـنـان بـخـش بـود

بـدي ، تـاريکي سـت شـب هـا جـنـايـت کارنـد اي دلاويـز ِ مـن اي يـقـيـن ! مـن بـا بـدي قـهـرم و تـو را بـه سـان ِ روزي بـزرگ آواز مي خـوانـم

صـدايت مي زنـم گـوش بـده قـلـبم صـدايت مي زنـد . شـب گِـردا گِـردم حـصـار کـشـيـده اسـت و مـن بـه تـو نگاه مي کـنـم ،

از پـنجـره هـاي ِ دلم بـه سـتـاره هـايت نگاه مي کـنـم چـرا که هـر سـتـاره آفـتـابـي سـت مـن آفـتـاب را بـاور دارم و چـشـم هـاي ِ تـو سـرچـشـمه ي ِ دريـاهـاسـت انـسـان سـرچـشـمه ي ِ دريـاهـاسـت .
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
اي كاش مي‌بودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر.

با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد.

وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيبا ترديد .

وقتي كه تو بودي ،‌دلم چه آرامش غريبي مي يافت. درحريم نگاهت و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت .

وقتي تو رفتي دلم شكست ،‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم . اينك :

اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.
بگو اي مسافر نازنينم:
براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!


مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز



هر انسانی جائز الخطاست

ولی
هر خطایی جائز العفو نیست . . .
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز




کم طاقتی عادت آن روزهایت بود ،
این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای !!!!
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
رنگ

با تو باید اسمان را رنگ کرد
تابش خورشید را کمرنگ کرد
همنشین با لحظه دلدادگی
نغمه های باد را اهنگ کرد
خسته از بازی سرد روزگار
کودکی را می توان پررنگ کرد
در میان هجمه سیلاب رنگ
می شود دل را چو دریا رنگ کرد
با خیال بوی خوب سادگی
با تو باید خانه را خوشرنگ کرد
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق استجدایی قصه های تلخ داردجدایی ناله های سخت داردجدایی شاه بی پایان عشق استجدایی راز بی پایان عشق استجدایی گریه وفریاد داردجدایی مرگ دارد درد داردخدایا دور کن درد جداییکه بیزارم دگر از آشنایی
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست؛ برای زنده نگه داشتن عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیندازی ؛مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی.
و پرنده ی قاب گرفته فقط تصور باطلی از پرنده است.
عشق ,در قاب یادها پرنده ی است در قفس.منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش.
عشق طالب حضور است و پرواز, نه امنیت و قاب
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
شبها اتاقم ماه ندارد،

چشمهایت
را قرض می دهی تا صبح !؟
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم

بـه سینـه ِ مـردانـه اَت

همـه ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد

اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ کـه

بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ...

 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی
بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چقدر لباس سیاه به تو می آید اگرمی دانستم زودتر می مردم

هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن آسمان رو به مضحکه بگیر

زمین را تحقیر کن . باد و گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.

زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق. حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار

هر چه می خواهی بکن اما هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
ای سکوتت لحظه لحظه مرگ من
آسمانی! با توام، حرفی بزن
بوی باران می دهد نجوای تو
گفتگوی سبز و بی پروای تو
می توان در بستر یادت شکفت
می توان همچون تو شعری تازه گفت
با غزل، با مثنوی، با انتظار!
یاد تو باغی است سرشار از بهار
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حالا که همه هستند

به جز تو

یاد می گیرم

بخش بخش جای خالیت را

با خاطراتت پر کنم

تا مبادا آهم دامنت را بگیرد



 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
نگاه می کنم
نمی بینم!
چشم مرا نگاه تو پر کرده...
گوش میکنم
نمی شنوم!
گوش مرا صدای تو پر کرده...
ای به چشم من همه دنیا نابینا
اِی به گوش من همه دنیا ناشنوا
با من بمان همیشه بمان همیشه بمان با من
با من بمان همیشه بمان همیشه بمان با من...




 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
ایــــــــن روزهــــا . . .

مــــــــن خـــــــــدای سکوتـــــــــــ شده ام

خفقــــــــان گـــــرفته ام تـا . . .

آرامــــــــش اهالـــــــــی ِ دنــیا خــــــــــط خطــــــــی نشـــود .

به سرنوشت بگویید:

اسباب بازیهایت بی جان نیستند ادمند میشکنند ارامتر...
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
برایت مینویسم از دل تنگ
برایت می نویسم قصه تلخ
برایت حرفها دارم صمیمی
کنارم باش تا عشقم ببینی
برایت مینویسم تا که باشه
همیشه یاد من در خاطر تو
برایت می نویسم تا که هستم
کنارم جا بمونه واسه تو
برایت می نویسم می نویسم. . . .
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
می بوسم و می گذارم کنار ...

تمام چیزهایی که ندارم را !

دست هايت را ...

عاشقی ات را ...

همه را !

عادت احمقانه ای ست

چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...!



مهديه لطيفي
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز

همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت :

تنهــــا آمده ام ، تنهـــا مـــی روم ...

یک وقـــت هــایــی

شایـــد حتـــی برای ساعتـــی یا دقیــقه ای ... کم مــی آوری

دل وامانـــده ات یــک نفـــر را مـــی خواهــد !

که عاشقانه دوسش داری
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز

پس از دیدن تو


زندگی ام دو تکه شد! بی تو بودن... با تو بودن ...

و من تمام لحظه های بی تو بودن را ...

با خیال با تو بودن پر می کنم !

من عاشق تکه ي با تو بودن زندگی ام هستم !!!
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
می ترسم از نبودنت ...

و از بودنت بیشتر !

نداشتن تو ویرانم می كند ...

و داشتنت متوقفم !

وقتی نیستی كسی را نمی خواهم

و وقتی هستی" تو را" می خواهم ...

رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام ...

خداحافظی ات به جنونم می كشاند

و سلامت به پریشانی ام !؟

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار

بی تو خسته ام و با تو در فرار !

در خیال من بمان ...

از كنار من برو !

من خو گرفته ام به نبودنت ...!
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.
خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...
بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد..
. خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ايستادم... زودتر بیا در آغوشم عزیزترین کسم

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !



 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نقطه سرِ خط
و این بود تمام حرفهایم
و این بود تمام ناگفته های دلِ رنجیده ام

نقطه سرِ خط
و این است آغاز لحظه های بی پایان و آغازم

نقطه سرِ خط




 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این که می‌ گویم می‌ روی !؟

یعنی ... می‌ شود نروی ؟

یعنی ... حالا که می ‌روی زود بر می‌ گردی ؟







برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 715x391 پیکسل میباشد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد

گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد


وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد


یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راه
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدای رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گذاشتی دست سنگت می کند کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین بر سرم باران گرز آتشین
....شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ی بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا میشود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت آری او بیریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است مثل حوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد قهر ما با دوست معنا می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهر او هم نشان دوستیست

تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم/دوست پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد

میتوان در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صدهزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد مثل باران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل یک شعر روان و آشنا پیش از این ها فکر می کردم خدا...
 

Similar threads

بالا