خودتو با یه شعر وصف کن...!

سمانه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلم پرواز می خواهد،

دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد

دلم آواز می خواهد،

دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد

دلم بی رنگ و بی روح است

دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!
 

sweetest

عضو جدید
کاربر ممتاز
آخر ز چه گویم هست از خود خبرم چون نیست؟
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست؟
 

Mehraz-6128

عضو جدید
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد




.

.

تو آمدي

ز دورها و دورها... ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها .. ز ابرها .. بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

سمانه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
نه تک درختی می توانم بود
در خشکی کویر
و نه
پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
...و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
که به عشق جنگلی روییده ام
پرنده ای هستم
که به شوق پرواز آمده ام
ترانه ای هستم
که به شور شنیدن زاده ام
در این برهوت
در سرزمینی که
با داغ هزار شعله ی زخم
مرا می سوزانند
به سرودی دل خوش می کنم
که گوشهای غریب تو را بنوازد
 
  • Like
واکنش ها: noom

سمانه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
صدایی که از جیب پالتوی من می آید از آن هیچ موبایل نداشته ای نیست ....

دستان نیمه آهنی من است که دارد از فرط بی کسی/ در جیبم ....زنگ میزند
هومن شریفی
 
  • Like
واکنش ها: noom

*نيروانا*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا، در خواب خون رقصیده ام

میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی
من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام

فردای ناپیدای من، پیداست در سیمای من
این سال که با فرداییان در خون کنون رقصیده ام

منظومه ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم
در کهکشانی بی نشان، خورشید گون رقصیده ام

ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام

میلاد دانایی منم، پرواز بینایی منم
من در عروجی جاودان از حد فزون رقصیده ام

با رقص من در آسمان، رقص تمام اختران
من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده ام

نصرالله مردانی
 

*نيروانا*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مگر نه هیمه ی عشقم ؟ مرا بسوزانید
ولی در آتش آن چشمها بسوزانید

برای آنکه هوا را پر از ستاره کنید
شبانه دفتر شعر مرا بسوزانید

به جای خرقه ، تمام مرا ، برابر دوست
برای کم شدن ماجرا بسوزانید

خوش آنکه تا بَـرَدم سوی دوست ، خاکستر
مرا به راه نسیم صبا بسوزانید

کجاست مدعی عشق ، کامتحانش را
چو من در آتش این مدعا بسوزانید

مرا در آتش عشقی که بر دل و جانم
شرر فکنده ، برای خدا ، بسوزانید
 

mohammadghaderi

عضو جدید
توی پشت صحنه دنیای ما _ خوبیو بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرست _ از تمام قصه های روزگار
 

سمانه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
در تو صیادی است
با آب و دانه
و هزار چاقوی تیز
و در من
حماقتی گنجشک وار
که آسوده ام می کشاند
بر بام تو

امین شاهنده
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
کمی از غصه هایم یاد بگیر

که وقتی بودی با فکر رفتنت

و وقتی رفتی با فکر برنگشتنت

همراه من ماندند !
 

Mehraz-6128

عضو جدید
کی ام؟شکوبه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم به روی شکوه دویدم...

مهرداد اوستا
 

*نيروانا*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.
 

meddler

عضو جدید
کاربر ممتاز
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
: یک جام دگر بگیر و من نتوانم
 

*نيروانا*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
: یک جام دگر بگیر و من نتوانم
من عاشق اين شعرم ..ممنون
مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !
 

Similar threads

بالا