داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد​
نمی دانم نداشتن ات سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد . . .​
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
بادبادک ها هرچقدر هم که اوج بگیرند​
هنوز با آن نخ کذایی ، اسیر زمین اند !​
فریب نخواهم خورد ، به من پرواز بیامو
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
.​
بدترین قسمت زندگی انتظار کشیدن است​
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد​
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »​
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،

مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،
قطر نارنج ، شعاع فانوس


و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است


در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و
قرن پي آواز حقيقت بدويم
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می.كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می.دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی.آمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می.شد از خواب برخاست، آن می.آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان می.توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می.رسد كارها به خوبی پيش نمی.روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می.گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»،خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمی.توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمی.توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می.توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمی.توانم خود را ببخشم»،خداوند پاسخ داد «من تو را .بخشیده ام»،
تو گفتی «من می.ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی می.كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
زندگی داستانی الهی است.



زندگی بیوگرافی تو نیست،


بلکه بیوگرافی خداست.


ما فقط صفحه هایی هستیم در این کتاب بزرگ.


هستی،ارکستری عظیم است؛



ما نت هایی کوچک در ان.
می توانیم نت های باشیم هماهنگ با سمفونی کل
آنگاه سعادتمند خواهیم بود.


می توانیم نت هایی نا هماهنگ و فالش باشیم
آنگاه شوربخت خواهیم زیست. به همین سادگی.
پس هر گاه احساس بدبختی کردی
،
بدان که دانسته یا ندانسته،


با سمفونی بزرگ آفرینش ناهماهنگ هستی.
خود را میزان کن.


هیچ کس مسؤولبد بختی تو نیست،مگر خود تو.
احساس خوشبختی و احساس بدبختی،
هردو آموزگاران ما هستند
 

آوای علم

مدیر تالار مشاوره
مدیر تالار
بالهایت را کجا گذاشتی ؟

بالهایت را کجا گذاشتی ؟



پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.انسان دیگرنخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت:غیرازتو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پرزد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا برشانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :یادت می آید تورا با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن گاه سردر آغوش خدا گذاشت و گریست!!!

منبع
 

آوای علم

مدیر تالار مشاوره
مدیر تالار
مرابخوان

مرابخوان

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی برمن توکل کن (نمل/79)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که تنها شدی نومیدی برجانت پنچه افکند و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش(زمر/53)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که سرمست زندگانی دنیاو مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش(فاطر/5)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن(فاطر/29-30) [/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تااجابت نمایم(غافر/60)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی ، نماز را به یاد من بخوان(طه/14)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم(بقره/152)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است آهسته مرا بخوان (اعراف/55)

[/FONT] [FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست ، به من پناه ببر(مومنون/97)[/FONT]

[FONT=georgia,times new roman,times,serif]آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت ، در توبه به روی تو باز است(قصص/67)[/FONT]


[FONT=georgia,times new roman,times,serif]منبع
[/FONT]
 

amirhm

عضو جدید
کاربر ممتاز
چیزهای کوچک

چیزهای کوچک

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
 

elyana

عضو جدید
:smile:
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

من این یه مورد رو وقتی انجام میدم،واسم دردسر میشه.همیشه لبخند میزنم ولی بعضیا بد برداشت میکنن. ممنون از تاپیک قشنگتون.:smile:
 

*future*

عضو جدید
مرسی
متن خیلی قشنگی بود
فکر می کنم هر کدوم از ما با این جور آدم ها برخورد داشتیم
و همیشه بعد از این برخورد شادتر بودیم
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
ضرب المثل چینی: «برنج سرد را می‌توان خورد، چای سرد را می‌توان نوشید، اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد


نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی!



هنگامی كه دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم كه درهای باز را نمی بینیم

عشقی كه با اشكهای چشم شستشو گردد همیشه پاكیزه و زیبا خواهد ماند .

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن... خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز

سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است؛ از حركات ناكرده، اعتراف به عشق‌های نهان و شگفتی‌های بر زبان نیامده. در این سكوت، حقیقت ما نهفته است.....
سروده‌هایی از: مارگوت بیکل
دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
* * *

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


* * *

گاه
آنچه ما را به حقیقت می‌رساند
خود از آن عاری است.

زیرا
تنها حقیقت است
كه رهایی می بخشد.


* * *

از بختیاری ماست
ـ شاید ـ
كه آنچه می‌خواهیم
یا به دست نمی‌آید
یا از دست می‌گریزد.
* * *


 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
زخم‌زننده،
مقاومت‌ناپذیر،
شگفت‌انگیز و پُر راز و رمز است؛
آفرینش و
همه آن چیز ها
كه "شدن" را
امكان می‌دهد.
* * *

هر مرگ اشارتی‌ست ؛
به حیاتی دیگر
* * *

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر ،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.

وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می‌نماید.
* * *

جویای راه خویش باش
از این‌سان كه منم.
در تكاپوی انسان‌شدن.

در میان راه،
دیدار می‌كنیم
حقیقت را،
آزادی را،
خود را.

در میان راه،
می‌بالد و به بار می‌نشیند
دوستی‌یی كه توان‌مان می‌دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و یاوری.

این است راه ما؛
تو،
و من.
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی،
بیراهه‌یی،

طرح افكندن این راز
_ راز من و راز تو، راز زندگی _
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.
* * *

بسیار وقت‌ها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌كنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست.

گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سكوتِ ملال‌ها
از راز ما
سخن تواند گفت.

* * *

به تو نگاه می‌كنم و می‌دانم
تو تنها نیازمند یكی نگاهی
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کُند،
بگشایدت،
تا به درآیی.

من پا پس می‌كشم؛
و در نیم‌گشوده،
به روی تو بسته می‌شود.
* * *

پیش از آنكه به تنهایی خود پناه برم؛
از دیگران شكوه آغاز می‌كنم.
فریاد می‌كشم كه:
«تركم گفته‌اند!»

چرا از خود نمی‌پرسم
كسی را دارم
كه احساسم را،
اندیشه و رویایم را،
زندگی‌ام را،
با او قسمت كنم؟

آغاز جداسری
شاید
از دیگران نبود.
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
بی اعتمادی دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهی‌دستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای خویشیم.

دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه‌هایش تنفس می‌كنیم.

تو و من، توان آن را یافتیم
كه برگشاییم؛
كه خود را بگشاییم.
* * *

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی‌برم؛
خود را به تمامی بر آن می‌افكنم.

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.
* * *

توان صبر كردن
برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد.
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد.
شكیب‌یدن؛
گشاده بودن؛
تحمل كردن؛
آزاده بودن.
* * *

چندان‌كه به شكوه در می‌آییم
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از كمبود نوری گرمی‌بخش؛
چون همیشه،
برمی‌بندیم
دریچه كلبه‌مان را،
روح‌مان را.
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
من آموخته‌ام
به خود گوش فرا دهم؛
و صدایی بشنوم
كه با من می‌گوید:
(این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟

نیاموخته‌ام
گوش فرا دادن به صدایی را
كه با من در سخن است،
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من (بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟
* * *

شبنم و برگ‌ها یخ‌زده است و
آرزوهای من نیز.

ابرهای برف‌زا برآسمان درهم می‌پیچد.
باد می‌وزد؛
و توفان در می‌رسد.

زخم‌های من
می‌فسرد.
* * *

یخ آب می‌شود در روح من،
در اندیشه‌هایم.

بهار،
حضور توست.
بودنِ توست .
* * *

كسی می‌گوید: «آری!»
به تولد من،
به زندگی‌ام،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانی‌ام،
مرگم.

كسی می‌گوید: «آری!»
به من،
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،
شنیدن پاسخ تو،
خسته نمی‌شود.
* * *

پرواز اعتماد را
با یكدیگر
تجربه كنیم.

وگرنه می‌شكنیم
بال‌های دوستی‌مان را.
* * *

با در افكندن خود
به دره،
شاید سرانجام
به شناسایی خود
توفیق یابی.
* * *

زیر پایم
زمین از سُم‌ضربۀ اسبان می‌لرزد.
چهار نعل می‌گذرند اسبان.

وحشی، گسیخته افسار؛
وحشت‌زده به پیش می‌گریزند.

در یال‌هاشان گره می‌خورد
آرزوهایم.
دوشادوش‌شان می‌گریزد
خواست‌هایم.

هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.

در افق،
نقطه‌های سیاه كوچكی می‌رقصند
و زمینی كه بر آن ایستاده‌ام
دیگر باره آرام یافته است.

پنداری رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.
* * *
 

ZEUS83

عضو جدید
کاربر ممتاز
در سكوت
با یكدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه‌دار.
اعتماد كن!
* * *

از تنهایی مگریز!
به تنهایی مگریز!
گهگاه
آن‌را بجوی و
تحمل کُن.
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
* * *

یکدیگر را می‌آزاریم بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست یکدیگر دهیم
بی‌سخنی.

دستی که گشاده است؛
می‌بَرد؛
می‌آورد؛
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی‌بخش است.
* * *

از كسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند «خدانگهدار» بگوید؟

از عادات انسانی‌اش نمی‌پرسند.
از خویشتنش نمی‌پرسند.

زمانی به ناگاه
باید با آن رو در روی در آید؛
تاب آرد؛
بپذیرد؛
وداع را،
درد مرگ را،
فرو ریختن را؛
تا دیگر بار،
بتواند كه برخیزد.

http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2085&conid=94801
 

Similar threads

بالا