شعر نو

blue bee

عضو جدید
کاربر ممتاز
سراسر کوه را برف پوشانده است
و پرندگان بی دانه اند
پنجره را باز کن
منتظر باش
پرنده ای هست که به خانه ما پناه آورد
و سور امشب مان
مهیا گردد.

<<شمس لنگرودی>>
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
داری صدامو میشنوی


ببین چقدر تنها شدم




غصه شده رفیق من


من موندم تنها خودم




قرارمون که این نبود دیگه تحمل ندارم

می بینی حال و روزمو ببین چه کردی با دلم

(مصطفی یگانه
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
چشم هایم بی هیچ بهانه می خواهند ببارند
درو غَ غم انگیز
که سیاهی
تمام وجودم را به بند کشیده است
کجایی؟

بیا بیا
راه را کوتاه کن
از کوچه ها بگذر
و به دیوارها اعتنایی نکن
درها را
پنجره ها را
باز کن
پرده ها را کنار بزن
و شتابان
خودت را به من برسان

و بی هیچ کلامی
از من
هر چه که می خواهی بخواه
تا که من جان نثار تو کنم
 

eksir

عضو جدید
کاربر ممتاز
اي هميشه خوب!
اي هميشه آشنا!
هر طرف كه مي كنم نگاه،
تا همه كرانه هاي دور،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو!
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوش تو
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم.
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
شناور سوی ساحل های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم
گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پاک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا
شبی در گردبادی تند بروی قله خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوند مان بر آب
از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید

به هر ره می دوم نالان به هر سو می دوم تنها



سياوش كسرايي
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
و اين حرفي فرزانه است
بي شك روزي همه چيز را فراموش خواهم كرد
ديگر نه چشمي است كه ببيند
نه گوشي كه بشنود
نه قلبي كه بتپد
يك روز همه خواهند گفت
او با زندگي وداع جاودانه كرد
سنگ آسمان مرا ندا خواهد داد
كه به فكر فردا نباشم
چه ايرادي دارد
كه گفتگو با خورشيد را آغازكنم
دلم ابري است
مرا به زادگاهم ببريد
ساده و بي پيرايه
در دل خاك پاك بكاريد
يقين دارم كه روزي خواهم روييد
با بهاري سبز و درخشان
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
گفتمش آن آشنای من کجاست؟
اندکی در چهره من خیره ماند
آشنای دور را گوئی که میارد بیاد
گفت او را می شناسم
بر لبش نام تو هر دم می گذشت
جز بیادت از لبش هرگز سرودی برنخاست
گفتمش اکنون کجاست ؟
گفت از اینجا رخت سوی خانه دیگر کشید
در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید
 

Ka!SeR

عضو جدید
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

__________________
 

Ka!SeR

عضو جدید
چه غریب ماندی ای دل !
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ،
نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم
بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پروسعت خود را هرروز
شوکتی میبخشد....

حمید مصدق
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بر شانه های تو

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه میخواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
((بر شانه های تو...))

....
بر شانه های تو
میشد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که میتوانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.

(فریدون مشیری)
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من از تو می مردم

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارون ها
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها
گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغ هایت می آمدی
به کوچه ها
تو با چراغ هایت می امدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی من میخوابیدند
تو با چراغ هایت می آمدی...
تو دست هایت را می بخشیدی
توچشم هایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را می چیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
...
وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم
...
و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان می رفت
وعشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش میدادی
اما مرا نمی دیدی.
(فروغ فرخزاد)
 

Ka!SeR

عضو جدید
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...
 

*setareh66*

عضو جدید
کاربر ممتاز
ستاره می گوید
دلم نمی خواهد غریبه ای باشم
میان آبی ها
ستاره می گوید
دلم نمی خواهد صدا کنم اما هجای آوازم
به شب
درآمیزد کنار تنهایی
و بی خطابی ها
ستاره می گوید
تنم درین آبی
دگر نمی گنجد کجاست آلاله
که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم
رها کنم خود را
ازین سحابی ها
ستاره می گوید
دلم ازین بالا گرفته می خواهم بیایم آن پایین
کزین کبودینه ملول و
دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها
کدکنی
 

shotgun

عضو جدید
می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.
می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.»
می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.
خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.
ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.
بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.
خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
ای بی تو من سراب
دیگر شتاب توان را شکسته است
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی چه خیمه ای
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشده ای در عمیق خواب
ای دیده ات شراب
جرعه نگاهی
ای بی تو دل خراب ، تباهی
در کنه من غم تو در این پر ستوه شب
پرواز می کند
در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد
ای بی تو من خراب خرابی
دستان باد
دیوارهای جدایی کشیده اند
در روی خاک
این ظلم نیست
ای بی تو من خراب
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
من بی تو خسته ام
و جدایان
در هم شکسته اند
ای بی تو
ای سراب

نصرت رحماني
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده
آغاز گردان...
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
سپهر را من نیلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.
خدا کران بیکران شکوه پرستش من بود،
و شیطان، اسطوره تنهایی اندیشه های هولناک من.
اولین دستی که خوشه این انگور را چید دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانیهایم...

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبیر دلتنگیهایم

من اولین کسی هستم که
در دایره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خندیده است

هر چرخی که میبینید بر محور شراره شور عشق من میچرخد
آه را من به دریا آموختم"

حسین پناهی
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]من به این فاصله عادت دارم،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]به همه وسعت این دوری ها،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه صدایت کردم،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه شکایت کردم،[/FONT][/SIZE]
[FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif][/FONT][SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif] [/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]من به این قلب پر از آدمک تو[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]به همه وسعت بی حد هوس های تو عادت دارم[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه نگاهت کردم،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه شکایت کردم،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]
[/FONT][/SIZE]

[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]من تو را در همه این احوال،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]مثل دیوانه مستی که پر از عشق ابدگونه شده[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif] [/FONT][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]از ته قلب پرستیدم و لبریز ز رویا گشتم[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه لمست کردم،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]نه شکایت کردم،[/FONT][/SIZE]
[FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif][/FONT][SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif] [/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]و در این فاصله و دوری ها،[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]در میان همه امواج پر از عمق نبودن هایت[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]باز هم؛[/FONT][/SIZE]
[SIZE=+0][FONT=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]من تو را می خواهم![/FONT][/SIZE]
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته وبی حوصله اند .
ترانه نمی خوانند.


شعر نمی شوند.



حالا که رفته ای پرنده ای آمده است



در حوالی همین باغ روبه رو



هیچ نمی خواند.
فقط می گویی:
کو کو؟
حالا که رفته ای کنارش می نشینم



گریه نمی کند.



دستش را می گیرم



گریه نمی کند



به پایش می افتم



گریه نمی کند.



نکند اتفاقی افتاده است



که شعر گریه نمی کند.



حالا که رفته ای
تعجب می کنم
همه کلمات مداد بر می دارند



همه ی کلمات شاعر شده اند
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پوچ...
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد وخاموش
خفته بودند
زودترازتو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودند
از من وهرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رمیدی
یادم آمد که روزی در این راه
نا شکیبا مرا در پی خویش می کشیدی
می کشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید ومن گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز درکام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بن‌بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست
آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

shotgun

عضو جدید
تاریکی ، پیچک وار ، به چپرها پیچید ، به حناها ، افراها.

و هنوز ، ما در کشت ، در کف داس.

ما ماندیم ، تا رشته ی شب از گرد چپرها وا شد ، فردا شد.

روز آمد و رفت.

تاریکی ، پیچک وار ، به چپر ها پیچید ، به حناها افراها.

و هنوز ، یک خوشه کشت ، در خور چیدن نه ، یاد رسیدن نه.

و هزاران روز ، و هزاران بار

تاریکی ، پیچک وار ، به چپر ها پیچید ، به حناها ، افراها.

پایان شبی ، ما در خواب ، یک خوشه رسید ، مرغی چید.

آواز پرش بیداری ما : ساقه ی لرزان پیام.
 

salizadeniri

عضو جدید
کاربر ممتاز
وطن (شعری زیبا از لنگستون هیوز)

وطن (شعری زیبا از لنگستون هیوز)

بگذار این وطن دوباره وطن شود


بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)


بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)


آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)


بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟




سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.


من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.


من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!



من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.


آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.


آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری

آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن

همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!



 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت ...[امام زمان] هم روشنتر است
و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند؟
چرا کاری نمیکنند؟

چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند؟
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
هيچ‌كس جز تو نخواهد آمد
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد تابيد
چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد جوشيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي
هيچ‌كس چون تو نخواهد روييد
باز كن پنجره صبح آمده است
در اين خانه رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
خانه خلوت‌تر از آن است كه مي‌پنداري
سايه سنگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
داغ، غمگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
باغ، غمگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
ريشه‌ها مي‌گويند
ما تواناتر از آنيم كه مي‌پنداري
هيچ‌كس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هر كجا چرخي بي‌چرخش تو
هر كجا چرخي بي‌جنبش و بي چالش و بي‌خواهش تو
بي‌تواناييِ انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
اسب انديشه خود را زين كن
تك‌سوار سحر جاده تو بايد باشي
و خدا مي‌داند
كه خدا مي‌خواهد تو «خودآ»يي باشي
بر پهنه خاك
نازنين
داس بي‌دسته ما
سال‌ها خوشه نارسته بذري را بر مي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ، در نگاه فردا
هيچ‌كس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچ‌كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن
 

Similar threads

بالا