خداوند رحمتشون کنهراستش این چند روزه که مادربزرگم به رحمت خدا رفته، دائما یه فکری گوشه ی ذهنم هست و منو قلبا ناراحت میکنه.
مادربزرگم آخرین بار سه روز قبل از فوتش حرف زد، اونم وقتی بود که بعد از حدود یک روز توی حالت اغما بودن بیدار شده بود و من ازش پرسیدم منو شناختی؟ مادربزرگم اسمم رو گفت و دیگه حرف نزد، یعنی آخرین حرفش اسم من بود.
این چند روز اون نگاهش موقع گفتن اسمم و نوع بیانش که حتی انقدر انرژی نداشت که صدا از گلوش بیرون بیاد، جلوی چشم منه و من واقعا اذیت میشم.
زیاد از توصیه های مذهبی خوشم نمیاد زیاد هم مذهبی نیستم ،بر حسب تجربه
اگه میخوای خیلی حالت خوب شه و زودتر از اینکه ب سالها برسه این خاطرات و تاثیر منفی داشته باشه
تا چهل شب نماز شب ساده (۲ رکعت) بخون و مادر بزرگت رو تو قنوت جز اون چهل نفر قرار بده
اینو خوب درک میکنم
دقیقاً برای من هم اینطور شد
پدر بزرگم شب آخر در حالی ک حالش خیلی بد بود با من حرف میزد ( منو خیلی دوست داشت
ب اینکه دیندار بودن با مذهبی بودن فرق داره ...