# محمدرضا صفدري # سنگ سياه
# محمدرضا صفدري # سنگ سياه
آن كه بلند بود و مويش كمي ريخته بود، گفت : «ديگه چه نوشته ؟»
«هيچي ، هر چه بود خواندم .»
از سه روز پيش چند بار پرسيده بود: «ديگه چه نوشته ، خداكرم ؟»
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است . اگر پيالة آب توي دستت است ، بگذارش زمين و زود بيا، مبادا پشت گوش بيندازي . ديگر غوره بازي درنياور. آنچه بر سر ما آوردي بس نيست ؟ از بس چشمت همه اش دنبال پول است ، شايد ناخوشي ماه بگم يا از آن بدتر هم برايت چيزي نباشد. دوباره مي گويم اگر شير مادرت را خورده اي و پاي سفرة پدرت نشسته اي ، هر چه زودتر بيا و برو.
نامه از زبان درويش بود.
«خداكرم ، پشتش چيزي ننوشته ن ؟»
«اگر باور نمي كني ، بده يكي ديگه بخونه .»
«باور مي كنم ، اما. . .»
«چه مي خواهي بگويي ، عبدالله؟»
عبدالله گفت : «يك چيزي شده و تو نمي گويي .»
خداكرم گفت : «اگه چيزي بود به تو مي گفتم .»
«نه ، دلم گواهي مي ده يك پيشامدي براشون كرده . نمي بيني درويش چه نوشته ؟»
«چه نوشته ؟»
«اون جا كه گفته . . . ناخوشي ماه بگم . . . بدتر از ناخوشي او چيه ؟»
خداكرم دلداريش داد: «هيچي نيست . خالودرويش از دستت دلخوره ، نوشته كه زودتر واگردي سر خونه زندگيت .»
عبدالله نگران بود: «بالاتر از زنم كيه ؟ بچه ام يك چيزي سرش اومده و كسي به من نمي گه .»
هر دو چهل ساله بودند و سال ها پيش به كويت آمده بودند. خداكرم سالي يك بار سري به خانه اش مي زد ولي او نه ، نرفته بود. اكنون هر دو خاموش بودند. لنج آمادة رفتن مي شد. جاشوها گوني ها و بسته ها را به لنج مي بردند.
آب هاي دوردست او را پريشان مي كرد: «كي مي رسيم ايران ؟»
بلند شد رفت بيرون . خداكرم يكباره ديد او روي بارانداز است و تندتند مي رود: «هاي عبدالله، كجا مي ري ؟»
انگار نمي شنيد، تند مي رفت .
خداكرم خودش را به او رساند و بازويش را گرفت : «چرا بچه بازي درمي آري ؟ يكهو بلند مي شي كجا مي ري ؟» و او را سوي بارانداز كشيد.
«نمي آم .»
«بيا جلدي بريم . مي ترسم لنج بره و ما بهش نرسيم .»
عبدالله پكر بود. برگشت به لنج ها و بارانداز نگاه كرد:
«اين ها چي مي كنن ؟»
«همه سوار شدن و ما مانديم . زود باش بريم .»
«كجا؟»
«ما كجا هستيم ، خداكرم ؟»
«مي خواهيم بريم بوشهر.»
بانگشان كردند. خداكرم بازوي او را كشيد: «جلدي ، لنج رفت !»
«كجا رفت ؟»
«آتش تو خونة بابات بگيره كه تو را درست كرد. مگه خونه زندگي نداري ؟»
«نه .»
«نمي گي مردم پشت سرت چه مي گن ؟ يك كمي هم خدا را جلو چشمت بيار. اون بدبخت ها چه گناهي كردن كه زن به تو دادن ؟»
«نمي دونم . . . مردم تا امروز هر چه دل شون خواسته پشت سرم گفته ن .»
«گناهش به گردن خودت . خودت كردي . اون زن نازنينت را ول كردي ، دلت هم خوش كه پول براشون مي فرستادي .»
«تو هم زنت را ول كردي .»
«من تا اون جا كه مي تونستم مي رفتم پيش شون .»
گفتن نداشت ؛ عبدالله با ماه بگم نساخته بود، پادرد زن هم كه كهنه شد، ديگر هيچ نرفت . مي خواست با دست هاي پر برگردد. دلش مي كشيد روزي كه برمي گردد مردم ده بگويند، عبدالله چيز ديگر شده است ، عبدالله ديگر آن جوان چند سال پيش نيست . برو ببين چه شده !
در سرما و گرما توي كويت مانده بود. غرولند شنيده بود و آهك توي چشمش رفته بود تا شده بود: استاد عبدالله. و اكنون رودرروي خداكرم ايستاده بود و نمي رفت .
«نساز همچين ! تو ديگه ريشت سفيد شده ، بايد خوب و بد خودت را بفهمي .»
عبدالله كنار لنج پا سست كرده بود: «اون جا چه شده ؟ بچه م مرده ، ها؟»
«درد مال مرده . اگه خداي نكرده چيزي هم شده باشه ، چاره اي نيست .»
خداكرم گفت و دست او را كشيد. عبدالله سست و بي جان بود، روي بسته اي نشست ، سيگاري از دست دوستي گرفت . آرام پك مي زد. تا چشم كار مي كرد آب بود و گاهي كشتي ها و لنج ها كه به دوردست مي رفتند.
لنج آن ها انگار نمي خواست برود، روي آب ايستاده بود و مي جنبيد. سيگار از دستش افتاد، سر ميان زانوها برد، شانه اش سخت تكان مي خورد. تا خداكرم ببيندش ، خودش را به لبة لنج رسانده بود و چند بار سرش را به ديوارة چوبي كوبيده بود. ميان گريه صدايش سخت بالا مي آمد: «اي بوا رفتم ! بوام رفت ، ككام رفت ، زندگيم رفت .»
خاموش شد. پيشانيش باد كرده بود. آب به سر و رويش زدند. انگار جان مي كند. خداكرم دستپاچه شده بود.
كسي گفت : «براي چه بهش گفتي ؟»
خداكرم گفت : «نمي خواستم بگم ، از دهنم در رفت .»
«اين چه كاري بود كردي ! بوشهر كه مي رسيديم باهاس مي گفتي .»
«دست خودم نبود. خودش هم بو برده بود كه . . .»
لنج راه افتاده بود و مي رفت . بندرگاه پشت سر مي ماند، با يادگارهايش : تاول هاي زير بغل و بدزباني بالادست ها، بسته هاي سنگين و شانه ها و زنش كه خيلي دور افتاده بود:
«پشت هفت درياي سياه
مرديه كه مو دوستش دارم
نمي دونم او هم دلش سي مو تنگ مي شه يا نه ؟»
آن روزها عبدالله به ياد هيچ كس نبود. بچه اش كوچك بود و ماه بگم پادردش كهنه مي شد. چشم به راه مردش بود كه بيايد او را ببرد جايي خوب كند. به زن گفته بود كه زود برخواهد گشت .
يادش نيامد كه زن گريه كرده بود يا نه . خدانگهداري هم نگفته بود، نمي شد؛ از بس سربازها هر روز دنبالش مي دويدند. با كدخدا هم مي آمدند. يك روز، پيش از آفتاب در زدند. رفت پشت بام آن ها را ديد. كدخدا همراه گروهبان بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش را انداخت تو خانة همسايه و رفت تو انبار كاهي ، زير كاه ها خوابيد: «برم سربازي چه كنم ؟ ما كه تو اين كشور نون نخورديم .»
رفت كه رفت . هر گاه برمي گشت چندروزي مي ماند و باز رو به كويت مي شد.
آن روز كه مي خواست در برود، دست و بال همه تنگ بود. گل زميني داشت ، فروخت . و ناخدا گفته بود: «مي برمت اون جايي كه دلت مي خواد.»
خيلي بودند، همه هم سربازي نرفته . اگر گير مي افتادند كارشان ساخته بود.
هر چه بود سوار شدند. دريا توفاني شد و چند شب روي دريا ماندند تا روز ديگر ناخدا دور از خشكي پياده شان كرد: «اون جا كويته . بپريد پايين ، اون ها كه گذرنامه ندارن پياده بشن !»
شهر پيدا بود، هواي شرجي ، به آب زدند. زود رسيدند. گفتند، رسيديم . با چندتا عرب خوش و بش كردند. گفتند، شهر كمي دورتر است . جلوتر كه رفتند، تختة سبزي ديدند كه رويش نوشته شده بود: «به شهر خرمشهر خوش آمديد.»
«اي داد و بيداد، مگه اين جا كويت نيست ؟»
«كويت كجا بود؟ اين جا خرمشهره .»
بيست سالگي كار دست شان داده بود، گمان كرده بودند مرد شده اند. اگرچه يكي يك بچه داشتند و ريش و سبيل درآورده بودند، با اين همه ناخدا گول شان زده بود.
«مردكة بي سر و پا، پول ما را خورد و آب خنك بالاش كرد.»
«با گروهبان ها دست به يكي كرده بود.»
خوب يا بد، هر چه بود گذشته بود. ده پانزده سال پيش كجا و امروز كجا؟
با خودش گفت : «اون ناخدا دلش اومد پول ما را بالا بكشه ؟ مگه نمي دونست ما از شكم زن و بچه مون گرفته بوديم .»
باز گفت : خودم چه ؟ زنم را تو خانه تك و تنها گذاشتم و آمدم . من كه سال تا سال سري بهشان نمي زدم . مي گفتم ، خوب زنده اند ديگر، هر ماه برايشان پول مي فرستم . خودش مي نوشت كه دارد خانه مي سازد. مي گفت ، چيزي كم نداريم و آرزويمان اين است كه هر چه زودتر تو را ببينيم .
شايد خيلي چيزها مي خواسته بگويد، نمي شده . او مي گفته و بچة همسايه مي نوشته . تازه خيلي چيزها بوده كه به گفتن و نوشتن نمي آمده .
شب بود و لنج مي رفت . نرمه بادي تنش را خنك مي كرد. سيگار مي كشيد. يادش آمد روزي كه پسرش برايش نامه نوشته بود، تازه ياد گرفته بود بنويسد، سوم چهارم بود. و او پس از چند سال . . . هرچند ماهي يك جا كار مي كرد، يك روز جوشكاري ، تا هوا گرم مي شد ول مي كرد. سخت بود، تخم چشم آدم آب مي شد. چندهفته اي وردست استاد، گچكاري مي كرد . اين هم هيچ . روز ديگر يكي مي آمد كه برويم عكاسي ياد بگيريم ، به ايران كه برگرديم نان مان توي روغن است . اين هم هيچ !
يك جا نمانده بود. فروشندگي هم بد نبود، يك سال ماند. رفت باغبان يك انگليسي شد. از آن جا خودش نرفت ، بيرونش كردند.
«چه بكنم ؟»
ماه بگم چشم به راه بود.
بچه اش ، خدر، نامه مي نوشت كه من رفته ام به كلاس هفتم ، رفته ام هشتم ، رفته ام نهم ، مادرم مي گويد: ديگر اين تابستان بيا! هر چه كار كرده اي بس است ، در ايران هم مي تواني نان بخوري .
همان روزها عبدالله دلش به دختر چشم سياهي مي كشيد. ايراني بود و پدرش فروشگاه بزرگي داشت و او پيشش كار مي كرد. هر شب به خانه شان مي رفت ، ولي دلش هواي خانه كرد. پيچانه اش را بست و رفت . روي بارانداز دودل شد. بسته را توي لنج گذاشت و خودش بالا آمد. به دختر هيچ نگفته و آمده بود. در شلوغي بيشتر دلش مي گرفت . دختر يك بار شوهر كرده بود و مادرش عرب بود. هر چه بود موهايش خرمايي بود و بلند و هر گاه عبدالله را مي ديد موها را روي شانه رها مي كرد و خيلي مهربان مي شد. در خانه كه بود نه مينار سرش مي كرد و نه چادر. . كشيده بود و دل عبدالله برايش رفته بود. براي همين بود كه هم مي خواست برگردد و هم نمي خواست .
«بروم ؟»
به خودش مي گفت ، به ايران برگردد و پشت سرش را هم نگاه نكند، سنگ روي دل خود بگذارد و برو كه رفتي .
بچه كه نبود، داشت پا مي گذاشت تو چهل سالگي . اگر يك جا مانده بود، تا حالا استادكار شده بود. پس نمي بايست مي رفت . روي بارانداز ايستاد: «احبك و احب كلمن ايحبك .»
پايش سست شد.
«زود باش عبدالله، چرا وايستادي ؟»
«مگه نمي خواهي با ما بيايي ؟»
«نه ، شما بريد. من چند روز ديگه مي آم .»
شب به خانة خودش رفته بود. مگر چه مي شد مي رفت پيش زن و بچه اش و ديگر به كويت برنمي گشت ؟ يا اگر زن را به شيراز و تهران مي برد؟ مي گفتند خدر هميشه نمرة بيست مي گيرد. چه خوب است مهندس بشود. پس خودش چه . اين همه سال سرگرداني ؟ مردم دستش خواهند انداخت . برگردد به ده و بگويد پانزده سال جان كندم و هيچي ياد نگرفتم ؟ برزو ريشخندش نمي كند؟ برزو همسايه خوبي براي خالو درويش بود .
«نه . چشم نداره ببينه من به جايي رسيده ام . شايد دلم سياه شده . برزو خوبه . خالودرويش و ماه بگم خوبند، خداكرم و گروهبان ها هم خوبند. همه خوبند، ما بديم . اگه بد نبودم تو خونه م مي ماندم . هيچ كس بد نيست . بدي از ماست .»
سميره جوان بود و گندمي . چشم هايش مي خنديد. مهربان مي شد. جواني از سر و رويش مي باريد. گاهي او را به آشپزخانه مي كشاند، به بهانة جابه جا كردن يخچال يا چيز ديگر و عبدالله لبخند شرمناك چهل سالگي خود را در آينه مي ديد و موهاي زردش كه كمي ريخته بود و تارهاي سفيدشدة سبيلش را. زن پانزده سال كوچكتر بود. ماهي بود، تك مي زد و در مي رفت ، نخ مي داد و مي كشيد. عبدالله هم كشيده مي شد.
«نامرد باشم اگه فردا نرم .»
به خانة سميره هم نرفت . يك چندروزي مي شد نرفته بود. روز هفتم كه رفت در راه به خودش مي گفت ، يك بار مي بيندش ، تنها يك بار و ديگر هرگز نخواهد رفت .
سميره آمد در را باز كرد و تند رفت تو. مادرش گفت : «كي بود؟»
سميره گفت : «نمي دونم . همون كه تو فروشگاه مون كار مي كنه . كي بود؟ . . . يادم نمي آد.»
مادر كه آمد، گفت : «اين كه عبدالله است .»
رفته بود نشسته بود پيش پدرش . سميره خود را نشان نداده بود. ديگر مهرباني نمي كرد. بُرد با كسي است كه بتواند قوطي را بتركاند، حتي اگر شده به زور، وگرنه جابه جا كردن يخچال كاري ندارد. بوي تن بايد خوش باشد و زور بگويي . كسي كارت ندارد. مردم خوش شان مي آيد. سميره خودش خواسته ، زن برزو هم خودش خواسته بوده . بوي خوش يا بوي گند، هر چه هست ، خودشان خواسته اند. پانزده سال كم نيست . گور پدر چهل سالگي ، بگذار بيايد.
«اين را كي ساخته ؟ استادش كجايي است ؟ مي خواهم صد سال سياه نگويند.»
دوباره مي گفت ، برود، برود و هرگز برنگردد آن جا. هر چه دارد به پاي خدر بريزد، شايد او به جايي برسد. هر چه او نشد، پسرش بشود:
«اين بچة كيه ؟ چه ساختمان هايي درست مي كند! از كجا آمده ؟»
«نمي شناسين ؟ اين خدر، پسر عبدالله است .»
خودش چي ؟ آن همه سال جان كندن ، به زبان خوش بود. آهك ! خواب مرگ ببيني و آهك به چشمت نرود. چه سوزشي داشت ! زندگي در چشمش سياه شد. با اين همه مي گفت ، بماند و ياد بگيرد. دوباره برود ساختمان سازي .
«فردا مي رم سر كار.»
زن سرد گرفته بود. گيج بود، دل به كار نمي داد. يك باره هوايي مي شد: «تو آشپزخونه هميشه چيزي هست كه بشه جابه جا كرد.»
راه بسته بود. رفتن نداشت . كار ياد گرفتن دل خوش مي خواست . شايد تا چند سال ديگر ساختن و نما دادن هم دلش را مي زد. پس : «جاي پدرش هم در رفت ! نخواستيم .»
# محمدرضا صفدري # سنگ سياه
آن كه بلند بود و مويش كمي ريخته بود، گفت : «ديگه چه نوشته ؟»
«هيچي ، هر چه بود خواندم .»
از سه روز پيش چند بار پرسيده بود: «ديگه چه نوشته ، خداكرم ؟»
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است . اگر پيالة آب توي دستت است ، بگذارش زمين و زود بيا، مبادا پشت گوش بيندازي . ديگر غوره بازي درنياور. آنچه بر سر ما آوردي بس نيست ؟ از بس چشمت همه اش دنبال پول است ، شايد ناخوشي ماه بگم يا از آن بدتر هم برايت چيزي نباشد. دوباره مي گويم اگر شير مادرت را خورده اي و پاي سفرة پدرت نشسته اي ، هر چه زودتر بيا و برو.
نامه از زبان درويش بود.
«خداكرم ، پشتش چيزي ننوشته ن ؟»
«اگر باور نمي كني ، بده يكي ديگه بخونه .»
«باور مي كنم ، اما. . .»
«چه مي خواهي بگويي ، عبدالله؟»
عبدالله گفت : «يك چيزي شده و تو نمي گويي .»
خداكرم گفت : «اگه چيزي بود به تو مي گفتم .»
«نه ، دلم گواهي مي ده يك پيشامدي براشون كرده . نمي بيني درويش چه نوشته ؟»
«چه نوشته ؟»
«اون جا كه گفته . . . ناخوشي ماه بگم . . . بدتر از ناخوشي او چيه ؟»
خداكرم دلداريش داد: «هيچي نيست . خالودرويش از دستت دلخوره ، نوشته كه زودتر واگردي سر خونه زندگيت .»
عبدالله نگران بود: «بالاتر از زنم كيه ؟ بچه ام يك چيزي سرش اومده و كسي به من نمي گه .»
هر دو چهل ساله بودند و سال ها پيش به كويت آمده بودند. خداكرم سالي يك بار سري به خانه اش مي زد ولي او نه ، نرفته بود. اكنون هر دو خاموش بودند. لنج آمادة رفتن مي شد. جاشوها گوني ها و بسته ها را به لنج مي بردند.
آب هاي دوردست او را پريشان مي كرد: «كي مي رسيم ايران ؟»
بلند شد رفت بيرون . خداكرم يكباره ديد او روي بارانداز است و تندتند مي رود: «هاي عبدالله، كجا مي ري ؟»
انگار نمي شنيد، تند مي رفت .
خداكرم خودش را به او رساند و بازويش را گرفت : «چرا بچه بازي درمي آري ؟ يكهو بلند مي شي كجا مي ري ؟» و او را سوي بارانداز كشيد.
«نمي آم .»
«بيا جلدي بريم . مي ترسم لنج بره و ما بهش نرسيم .»
عبدالله پكر بود. برگشت به لنج ها و بارانداز نگاه كرد:
«اين ها چي مي كنن ؟»
«همه سوار شدن و ما مانديم . زود باش بريم .»
«كجا؟»
«ما كجا هستيم ، خداكرم ؟»
«مي خواهيم بريم بوشهر.»
بانگشان كردند. خداكرم بازوي او را كشيد: «جلدي ، لنج رفت !»
«كجا رفت ؟»
«آتش تو خونة بابات بگيره كه تو را درست كرد. مگه خونه زندگي نداري ؟»
«نه .»
«نمي گي مردم پشت سرت چه مي گن ؟ يك كمي هم خدا را جلو چشمت بيار. اون بدبخت ها چه گناهي كردن كه زن به تو دادن ؟»
«نمي دونم . . . مردم تا امروز هر چه دل شون خواسته پشت سرم گفته ن .»
«گناهش به گردن خودت . خودت كردي . اون زن نازنينت را ول كردي ، دلت هم خوش كه پول براشون مي فرستادي .»
«تو هم زنت را ول كردي .»
«من تا اون جا كه مي تونستم مي رفتم پيش شون .»
گفتن نداشت ؛ عبدالله با ماه بگم نساخته بود، پادرد زن هم كه كهنه شد، ديگر هيچ نرفت . مي خواست با دست هاي پر برگردد. دلش مي كشيد روزي كه برمي گردد مردم ده بگويند، عبدالله چيز ديگر شده است ، عبدالله ديگر آن جوان چند سال پيش نيست . برو ببين چه شده !
در سرما و گرما توي كويت مانده بود. غرولند شنيده بود و آهك توي چشمش رفته بود تا شده بود: استاد عبدالله. و اكنون رودرروي خداكرم ايستاده بود و نمي رفت .
«نساز همچين ! تو ديگه ريشت سفيد شده ، بايد خوب و بد خودت را بفهمي .»
عبدالله كنار لنج پا سست كرده بود: «اون جا چه شده ؟ بچه م مرده ، ها؟»
«درد مال مرده . اگه خداي نكرده چيزي هم شده باشه ، چاره اي نيست .»
خداكرم گفت و دست او را كشيد. عبدالله سست و بي جان بود، روي بسته اي نشست ، سيگاري از دست دوستي گرفت . آرام پك مي زد. تا چشم كار مي كرد آب بود و گاهي كشتي ها و لنج ها كه به دوردست مي رفتند.
لنج آن ها انگار نمي خواست برود، روي آب ايستاده بود و مي جنبيد. سيگار از دستش افتاد، سر ميان زانوها برد، شانه اش سخت تكان مي خورد. تا خداكرم ببيندش ، خودش را به لبة لنج رسانده بود و چند بار سرش را به ديوارة چوبي كوبيده بود. ميان گريه صدايش سخت بالا مي آمد: «اي بوا رفتم ! بوام رفت ، ككام رفت ، زندگيم رفت .»
خاموش شد. پيشانيش باد كرده بود. آب به سر و رويش زدند. انگار جان مي كند. خداكرم دستپاچه شده بود.
كسي گفت : «براي چه بهش گفتي ؟»
خداكرم گفت : «نمي خواستم بگم ، از دهنم در رفت .»
«اين چه كاري بود كردي ! بوشهر كه مي رسيديم باهاس مي گفتي .»
«دست خودم نبود. خودش هم بو برده بود كه . . .»
لنج راه افتاده بود و مي رفت . بندرگاه پشت سر مي ماند، با يادگارهايش : تاول هاي زير بغل و بدزباني بالادست ها، بسته هاي سنگين و شانه ها و زنش كه خيلي دور افتاده بود:
«پشت هفت درياي سياه
مرديه كه مو دوستش دارم
نمي دونم او هم دلش سي مو تنگ مي شه يا نه ؟»
آن روزها عبدالله به ياد هيچ كس نبود. بچه اش كوچك بود و ماه بگم پادردش كهنه مي شد. چشم به راه مردش بود كه بيايد او را ببرد جايي خوب كند. به زن گفته بود كه زود برخواهد گشت .
يادش نيامد كه زن گريه كرده بود يا نه . خدانگهداري هم نگفته بود، نمي شد؛ از بس سربازها هر روز دنبالش مي دويدند. با كدخدا هم مي آمدند. يك روز، پيش از آفتاب در زدند. رفت پشت بام آن ها را ديد. كدخدا همراه گروهبان بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش را انداخت تو خانة همسايه و رفت تو انبار كاهي ، زير كاه ها خوابيد: «برم سربازي چه كنم ؟ ما كه تو اين كشور نون نخورديم .»
رفت كه رفت . هر گاه برمي گشت چندروزي مي ماند و باز رو به كويت مي شد.
آن روز كه مي خواست در برود، دست و بال همه تنگ بود. گل زميني داشت ، فروخت . و ناخدا گفته بود: «مي برمت اون جايي كه دلت مي خواد.»
خيلي بودند، همه هم سربازي نرفته . اگر گير مي افتادند كارشان ساخته بود.
هر چه بود سوار شدند. دريا توفاني شد و چند شب روي دريا ماندند تا روز ديگر ناخدا دور از خشكي پياده شان كرد: «اون جا كويته . بپريد پايين ، اون ها كه گذرنامه ندارن پياده بشن !»
شهر پيدا بود، هواي شرجي ، به آب زدند. زود رسيدند. گفتند، رسيديم . با چندتا عرب خوش و بش كردند. گفتند، شهر كمي دورتر است . جلوتر كه رفتند، تختة سبزي ديدند كه رويش نوشته شده بود: «به شهر خرمشهر خوش آمديد.»
«اي داد و بيداد، مگه اين جا كويت نيست ؟»
«كويت كجا بود؟ اين جا خرمشهره .»
بيست سالگي كار دست شان داده بود، گمان كرده بودند مرد شده اند. اگرچه يكي يك بچه داشتند و ريش و سبيل درآورده بودند، با اين همه ناخدا گول شان زده بود.
«مردكة بي سر و پا، پول ما را خورد و آب خنك بالاش كرد.»
«با گروهبان ها دست به يكي كرده بود.»
خوب يا بد، هر چه بود گذشته بود. ده پانزده سال پيش كجا و امروز كجا؟
با خودش گفت : «اون ناخدا دلش اومد پول ما را بالا بكشه ؟ مگه نمي دونست ما از شكم زن و بچه مون گرفته بوديم .»
باز گفت : خودم چه ؟ زنم را تو خانه تك و تنها گذاشتم و آمدم . من كه سال تا سال سري بهشان نمي زدم . مي گفتم ، خوب زنده اند ديگر، هر ماه برايشان پول مي فرستم . خودش مي نوشت كه دارد خانه مي سازد. مي گفت ، چيزي كم نداريم و آرزويمان اين است كه هر چه زودتر تو را ببينيم .
شايد خيلي چيزها مي خواسته بگويد، نمي شده . او مي گفته و بچة همسايه مي نوشته . تازه خيلي چيزها بوده كه به گفتن و نوشتن نمي آمده .
شب بود و لنج مي رفت . نرمه بادي تنش را خنك مي كرد. سيگار مي كشيد. يادش آمد روزي كه پسرش برايش نامه نوشته بود، تازه ياد گرفته بود بنويسد، سوم چهارم بود. و او پس از چند سال . . . هرچند ماهي يك جا كار مي كرد، يك روز جوشكاري ، تا هوا گرم مي شد ول مي كرد. سخت بود، تخم چشم آدم آب مي شد. چندهفته اي وردست استاد، گچكاري مي كرد . اين هم هيچ . روز ديگر يكي مي آمد كه برويم عكاسي ياد بگيريم ، به ايران كه برگرديم نان مان توي روغن است . اين هم هيچ !
يك جا نمانده بود. فروشندگي هم بد نبود، يك سال ماند. رفت باغبان يك انگليسي شد. از آن جا خودش نرفت ، بيرونش كردند.
«چه بكنم ؟»
ماه بگم چشم به راه بود.
بچه اش ، خدر، نامه مي نوشت كه من رفته ام به كلاس هفتم ، رفته ام هشتم ، رفته ام نهم ، مادرم مي گويد: ديگر اين تابستان بيا! هر چه كار كرده اي بس است ، در ايران هم مي تواني نان بخوري .
همان روزها عبدالله دلش به دختر چشم سياهي مي كشيد. ايراني بود و پدرش فروشگاه بزرگي داشت و او پيشش كار مي كرد. هر شب به خانه شان مي رفت ، ولي دلش هواي خانه كرد. پيچانه اش را بست و رفت . روي بارانداز دودل شد. بسته را توي لنج گذاشت و خودش بالا آمد. به دختر هيچ نگفته و آمده بود. در شلوغي بيشتر دلش مي گرفت . دختر يك بار شوهر كرده بود و مادرش عرب بود. هر چه بود موهايش خرمايي بود و بلند و هر گاه عبدالله را مي ديد موها را روي شانه رها مي كرد و خيلي مهربان مي شد. در خانه كه بود نه مينار سرش مي كرد و نه چادر. . كشيده بود و دل عبدالله برايش رفته بود. براي همين بود كه هم مي خواست برگردد و هم نمي خواست .
«بروم ؟»
به خودش مي گفت ، به ايران برگردد و پشت سرش را هم نگاه نكند، سنگ روي دل خود بگذارد و برو كه رفتي .
بچه كه نبود، داشت پا مي گذاشت تو چهل سالگي . اگر يك جا مانده بود، تا حالا استادكار شده بود. پس نمي بايست مي رفت . روي بارانداز ايستاد: «احبك و احب كلمن ايحبك .»
پايش سست شد.
«زود باش عبدالله، چرا وايستادي ؟»
«مگه نمي خواهي با ما بيايي ؟»
«نه ، شما بريد. من چند روز ديگه مي آم .»
شب به خانة خودش رفته بود. مگر چه مي شد مي رفت پيش زن و بچه اش و ديگر به كويت برنمي گشت ؟ يا اگر زن را به شيراز و تهران مي برد؟ مي گفتند خدر هميشه نمرة بيست مي گيرد. چه خوب است مهندس بشود. پس خودش چه . اين همه سال سرگرداني ؟ مردم دستش خواهند انداخت . برگردد به ده و بگويد پانزده سال جان كندم و هيچي ياد نگرفتم ؟ برزو ريشخندش نمي كند؟ برزو همسايه خوبي براي خالو درويش بود .
«نه . چشم نداره ببينه من به جايي رسيده ام . شايد دلم سياه شده . برزو خوبه . خالودرويش و ماه بگم خوبند، خداكرم و گروهبان ها هم خوبند. همه خوبند، ما بديم . اگه بد نبودم تو خونه م مي ماندم . هيچ كس بد نيست . بدي از ماست .»
سميره جوان بود و گندمي . چشم هايش مي خنديد. مهربان مي شد. جواني از سر و رويش مي باريد. گاهي او را به آشپزخانه مي كشاند، به بهانة جابه جا كردن يخچال يا چيز ديگر و عبدالله لبخند شرمناك چهل سالگي خود را در آينه مي ديد و موهاي زردش كه كمي ريخته بود و تارهاي سفيدشدة سبيلش را. زن پانزده سال كوچكتر بود. ماهي بود، تك مي زد و در مي رفت ، نخ مي داد و مي كشيد. عبدالله هم كشيده مي شد.
«نامرد باشم اگه فردا نرم .»
به خانة سميره هم نرفت . يك چندروزي مي شد نرفته بود. روز هفتم كه رفت در راه به خودش مي گفت ، يك بار مي بيندش ، تنها يك بار و ديگر هرگز نخواهد رفت .
سميره آمد در را باز كرد و تند رفت تو. مادرش گفت : «كي بود؟»
سميره گفت : «نمي دونم . همون كه تو فروشگاه مون كار مي كنه . كي بود؟ . . . يادم نمي آد.»
مادر كه آمد، گفت : «اين كه عبدالله است .»
رفته بود نشسته بود پيش پدرش . سميره خود را نشان نداده بود. ديگر مهرباني نمي كرد. بُرد با كسي است كه بتواند قوطي را بتركاند، حتي اگر شده به زور، وگرنه جابه جا كردن يخچال كاري ندارد. بوي تن بايد خوش باشد و زور بگويي . كسي كارت ندارد. مردم خوش شان مي آيد. سميره خودش خواسته ، زن برزو هم خودش خواسته بوده . بوي خوش يا بوي گند، هر چه هست ، خودشان خواسته اند. پانزده سال كم نيست . گور پدر چهل سالگي ، بگذار بيايد.
«اين را كي ساخته ؟ استادش كجايي است ؟ مي خواهم صد سال سياه نگويند.»
دوباره مي گفت ، برود، برود و هرگز برنگردد آن جا. هر چه دارد به پاي خدر بريزد، شايد او به جايي برسد. هر چه او نشد، پسرش بشود:
«اين بچة كيه ؟ چه ساختمان هايي درست مي كند! از كجا آمده ؟»
«نمي شناسين ؟ اين خدر، پسر عبدالله است .»
خودش چي ؟ آن همه سال جان كندن ، به زبان خوش بود. آهك ! خواب مرگ ببيني و آهك به چشمت نرود. چه سوزشي داشت ! زندگي در چشمش سياه شد. با اين همه مي گفت ، بماند و ياد بگيرد. دوباره برود ساختمان سازي .
«فردا مي رم سر كار.»
زن سرد گرفته بود. گيج بود، دل به كار نمي داد. يك باره هوايي مي شد: «تو آشپزخونه هميشه چيزي هست كه بشه جابه جا كرد.»
راه بسته بود. رفتن نداشت . كار ياد گرفتن دل خوش مي خواست . شايد تا چند سال ديگر ساختن و نما دادن هم دلش را مي زد. پس : «جاي پدرش هم در رفت ! نخواستيم .»
(من معتقدم عشق شوخي نيست ، ولي گاهي يک شوخي ساده باعث تولد يک عشق ميشود ، همانگونه که عشق ما متولد شد. آنچه از تو برايم گفته بودند وادرم مي ساخت بي اعتنا از کنار اين عشق بگذرم و تو را ، و احساس خود را ناديده بگيرم زيرا نمي خواستم تو مرا نيز چون ديگران بازيچه اميالت