یادداشت های شبانه

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از پنجشنبه که صدای جیغ و داد از تو کوچه اومد و با ترس بیدار شدم ،خوب نیستم .جیغ های مادر پسر جوونی که تو تصادف کشته شد مثل پتک تو سرم زده شده.به جرات میتونم بگم بدترین اتفاق تو زندگی ،مرک ناگهانی عزیزه .
صدای تلویزیون و تا آخرین حد زیاد کردم ،پنجره ها رو بستم اما فایده ای نداشت
ضربان قلبم به بالاترین حد ممکن رسیده بود
دخترکم یهو بغضش ترکید😭
و من بی صدا گریه کردم
فکر میکردم از لحاظ روحی نرمال شدم اما نه مثل شیشه ترک خورده ام ،با کوچک ترین ضربه ای می‌شکنم
حالم خوب نیست 😔
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
تا حالا متوجه ترسهاتون بودید؟!
خودم همیشه از روابط میترسیدم، مخصوصا وقتی تو کلی کتاب و فیلم و دردودل دخترها، متوجه می‌شدم پسرها چه بلایی سر دخترها میآوردند
چون اونقدر خودم میشناختم که بدونم، همچین هم آدم قوی نیستم.
سر همین ترسم، سرقرار نمی‌رفتم🙃 فقط سر دیت با کسایی میرفتم که ازشون حس ترس نمیگرفتم که اونم تعدادشان فوق العاده اندک بود.
بعد یاد گرفتم، آقا اول نیت طرف مقابل دربیار بعد حتی برو دیت وگرنه فقط زمانت داری حروم می‌کنی.
چون فوق‌العاده احساسی هستم و همین نقطه ضعف من.
اما تجربه بزرگترم این بود، آقایون حتی اگر دوستت هم نداشته باشند، باز سر دیت میان و احساساتی بهت ممکن نداشته باشند ولی خوب بلدن نقش بازی کنند.
کلا به این درک رسیدم، تا حالا دوست داشته نشدم🙃
 

*M.A*

کاربر بیش فعال
آروم و بی تنش
ساکت و بی صدا
سبک و رها ..
بهترین واژه ها هستند واسه توصیف این آدم بوجود اومده در وجودم..
مثل پر سبکم..
و هدف از همه ی مسیر اومده رسیدن به این نقطه این نتیجه و این ره آورد بود.. با تمام وجود فهمیدمش..
هر روزمون رو باهم زندگی کردیم به معنای واقعی کلمه.. هر روز من اون رو بزرگ کردم و اون منو..
پا به پای هم پا گرفتیم و راه رفتیم اون برای اولین بار.. من دوباره و برای صدمین بار بعد از زمین خوردن..
انگار اومدم که دست منو بگیره..
اومد که راه رفتن و اون به من یاد بده..
اومد که من و به خودم نشون بده..
اومد که زندگی رو.. زندگی کردن واقعی رو.. بهم یاد بده..
اومد که من و روشن کنه..
یه بار تو ماه هشتم بار داری، یه بنده خدایی بهم گفت خدا گاهی وقتا یه چیزایی رو در مورد آدما به دلم میندازه و تو همون دلمم بهم میگه برو به طرف انتقالش بده..
گفت اومده که زندگیت و از این رو به اون رو کنه.. راستش همون لحظه دلم لرزید، ترسیدم..
ولی بعدش دیدم به طرز شگفت انگیزی همونی شد که بهم گفت..
اومد و من و شخم زد.. زیر و روم کرد.. زمینم و از هم پاشوند.. ولی بعدش..
خیلی چیزای جدید از زمین زیر و رو شده ی وجود از نو و دوباره و خیلی بهتر جوونه زد..
جونه زدم.. سر از خاک بیرون آوردم.. آروم آروم پا شدم.. رشد کردم.. و در آخر سبز شدم..
سبز و زیبا و با طراوت..
اون مادری کردم برام اون آب داد به ترک های خشکیده ی وجودم اون.. نور تابوند به حفره های تاریک و عمیقه قلب و روحم..
اون و خدا فرستاد.. که بشه فرشته ی نجاتم..
خوابم میاد.. با صدای نفساش لَخت و بی حس میشم خوب میشم خیلی خیلی خوب میشم..
ممنون نور آسمون ها و زمین.. ممنون.
 

sar sia

کاربر بیش فعال
گاهی سکوت بلند ترین صدای عالم میشه
گاهی پر معنی ترین حرف
گاهی تلخ ترین مزه
گاهی تیره ترین رنگ
گاهی به اندازه یک پلک زدن
گاهی به اندازه یک عمر
س.........ک.......و.......ت ادامه دارد
 

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
محکم‌تر در آغوشش بگیر؛
انگار جهان پشتِ در ایستاده با مشت‌های خونین. بوسه را بی‌هراس بر لبانش بکوب، چشم‌هایش را چنان لمس کن که گویی آخرین سنگرِ روشنی‌اند؛ شاید فردا، میانِ دود و آوارِ تقدیر، تنها چیزی که برایت بماند، تپشِ زخمیِ نامِ او در سینه‌ات باشد— و آن‌وقت می‌فهمی عشق، شجاع‌ترین سلاحِ انسان بود.
 

*M.A*

کاربر بیش فعال
تقریبا یکسالیه یکی دیگه ام.. نه اینکه دنبال اون من قبلی بگردم.. فقط هنوز این مدل جدیدو کامل کشف نکردم.. غریبه ام باهاش.
هی منتظر میشم شرایط مختلفت پیش بیاد عکس و العمل هاشو ببینم..

طعمی بخوام توصیفش کنم یه چی تو مایه های ملس میشه.. نه دیگه شیرینه.. نه شور.. نه تند.. نه هم کند!

تو ذهنم هم زیاد سکوت میکنم، هم زیاد چرت و پرت میگم..
یک هفته ای هست، آخر شبها شعر میگم! هی میاد منم هی می‌نویسم یادم نره، صبح میبینم کلی شد.

با هیشکی انس نمی‌گیرم. خودمو رها کردم.. ذهنمم از همه پاک..
یه روز یکی اومد.. از ته چاه دستمو گرفت و کشید بیرون، بعد یکی زد زیر گوشم زشت و قشنگ خودمو بهم نشون داد.. به خودم آورد.. بعدم دستمو ول کرد و رفت..
از اون روز به بعد همه چی زیر و رو شد...

دلم میخواد ولی حوصله اش و ندارم، واسه همین خیلی وقته کتاب نمیخونم..

انگاری رو بند راه میرم.. نا متعادل و نا مطمئن.. ولی در کمال تعجب، اکثر اوقات آروم!

دنبال یه بوی خوش میگردم، یه چی که جدید و مطبوع باشه، به مشامم که میکشم نفسمو گرم و حالمو خوش کنه.. ولی نمی‌دونم چرا نمیرم دنبالش.

تلاش می‌کنه که نزدیکم بشه، ولی من آدم فاصله گرفتن شدم، دست خودمم نیست.
هستم ولی خیلی بیشتر نیستم.

این روزا باید زودتر عبور کنند، اینروزا از توان و ظرفیت خیلی ها خارجند.. اینروزا حق آدمهایی که سالیانه سالِ واسه یه مدت طولانی آب خوش از گلوشون پایین نرفته نیست..
دیگه کدوم بارون.. کدوم باد.. کدوم زمان میتونه یاد خاطره و حالی که اینروزا تجربه شد رو پاک کنه و بشوره..؟؟

آخر شبی صدای خروسی که سرماخورده میده، هی صداش می‌ره بالا، هی دلم هری میریزه..
آخه چه مرضی بود این ساعت روشن کردنش!

دلم میخواد یه مدت نگران نباشم، انقد همه چی خوب باشه که فقط غیره نگران و بی خیال باشم.
بیاد روزی که یه عالم شاد باشه.
 

*M.A*

کاربر بیش فعال
یکمی احساس خفگی میکنم اینروزا.. زیاد نمی تونم زیر سقف دووم بیارم
میگه خسته نمیشی هر شب میگی پارک
گفتم باید زیر آسمون باشم، هر شب.. یه جای بزرگ و بی دیوار و درخت دار
گفت، که تا برسی هم سردت بشه هی لرز کنی
اینو نگفتم بهش، ولی یه جور حواس پرتی خوشایند بهم میده.. سردم باشه و راه برم و هوا بگیرم..

وعده های غذایی رو گم کردم، میلم به هیچی نمیره
خالی تر از همیشه ام..
یجور عجیبی بی‌حوصله ام، حتی حوصله خودمم ندارم..
در شکننده ترین حالت ممکن احساس سنگ بودن میکنم به همون اندازه سخت و سرد و نفوذ ناپذیر.

کاملا حس آدمای نابینا رو دارم نمی دونم قدم بعدیم و چطوری.. کجا.. و به چه میزان کوتاه یا بلند باید بردارم.
بخاطر اون نفس میکشم، بخاطر اون راه میرم، بخاطر اون میشینم، بخاطر اون میخندم، فقط و فقط بخاطر اون زندگی میکنم..
بیزارم از همه.. فجیع بیزارم..
نفرت احد و الناسی رو به دل ندارم ولی تا ته ته ته دنیا از همه ی آدما خالی و دلزده و دورم..
فقط خلوت خودم و پسرم و مادرم و میخوام دیگر هیچ.
 

*M.A*

کاربر بیش فعال
داشتم میوه میچیدم حس کردم پشت سرم صدا میاد
برگشتم دیدم داره دست به جیب میاد سمتم
سمت راست رو نشون داد گفت میوه های اون درخت خوشمزه تره
گفتم مرسی، ولی من ترش عصابم نمی‌کشه این درخت شیرین تره..
سکوت کرد، خدایاا.. چقققدر تو چشماش درد داشت.. چقققدر تو چشماش حرف داشت..
نتونستم ادامه بدم سرمو سریع انداختم پایین آخه من مزخرف ترین حالت ممکنم رو دارم اینروزا.. نزدیک بود بغضم بشکنه
زود راه رفته رو برگشتم و بچمو بغل کردم و به بهونه شستن دستاش رفتم داخل..
ولی منم یک دنیااا حرف داشتم.. یک دنیااا درد و خستگی داشتم که باهاش به اشتراک بگذارم اما هرگز غرورم اجازه نداد که جلوی کسی خودمو خم کنم..

میخواستم بگم فکر نکن فقط تو تنهایی.. فکر نکن فقط تویی که به بن بست رسیدی.. فقط تویی که دیگه نمیدونی باید چیکار کنی که نشد هات تبدیل به شد بشه..
هستن آدمایی که دارند له می‌شن و دست تنها جنازه خودشون و حمل می‌کنند به فردای دیگه ولی همچنان قرص و محکم قدم برمیدارند..
میخواستم بگم یاد بگیر سنگ بشی، آهن بشی دنیا بفهمه کم آوردی به راحتی از روت رد میشه..

میخواستم بگم تمام حال و روزت و درک میکنم و میفهمم.. اما نمی تونستم.. راستش هیچوقت نتونستم باهاش حرف بزنم.. حتی وقتی هیچ مانعی وجود نداشت..
من از خودمم خیلی وقتها فرار کردم..

اینو می‌دونم که تا زنده ام دیگه جلد هیچ احدی نمیشم.. فقط هستم که مسئولیتم و بجا بیارم.. هستم که باری که روی دوشمه رو به مقصد برسونم. وسلام

بماند به یادگار ۳۱. ۲. ۱۴۰۵
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
داشتم فکر میکردم، کی به این سن رسیدم؟!
هنوز حس میکنم نه بیست سالگی زندگی کردم نه سی سالگی
همیشه همون کاری کردم که بیشتر ازم توقع داشتند، حتی کاری که دلم میخواست خیلی اوقات نکردم
هزار تا بهانه آوردم، اما من فقط ترسیدم اگر اشتباه کنم، اگر ترد بشم و هزار تا اگر دیگه که فقط خودم درک میکنم
هیچ وقت دنبال این نبودم درک بشم چون متوجه ام کسی من نمی‌فهمه جز آدم درون آیینه
مجبور نیستم همه چیز در کلمات بهش بگم چون کلمات گاهی باعث سوءتفاهم میشه گاهی کلی خرابی به جا می‌ذاره واسه همین بیشتر وقتی یکسری سوال ازم کنند یا پرتترین جواب‌ها میدم یا کلا سکوت میکنم
گاهی دوست داشتم، یکسری حرفها به یکسری آدمها بگم اما بعد به خودم گفتم که چی بشه، اگر میخواست متوجه قضایا بشه بدون گفتن من هم میشد، بحث خواستنش که با عملش ثابت کرد نخواست
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک روز از خواب بیدار می شوی
نگاهی به تقویم می اندازی
نگاهی به ساعتت
و نگاهی به خود خودت در آینه
و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را
از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری
و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی
و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی
صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی
بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو احمق نبودی و نیستی، اوضاع خراب است


تقصیر تو نیست، اوضاع خراب است. تو آدمِ ضعیفی نبودی، اوضاع خراب است.


تو دیوانه نبودی و نیستی، اوضاع خراب است. تو احمق و گیج نیستی، اوضاع خراب است.


خودت را محاکمه نکن، تو نمی‌توانستی برای هر تصمیمت به جای یک دولت یا به جای کل جهان فکر کنی و بعد تصمیم بگیری.


تو نمی‌توانستی همه چیز را پیش‌بینی کنی و تازه اگر پیش‌بینی می‌کردی نمی‌توانستی باور کنی، یا حتی اگر باور می‌کردی که به اینجا می‌رسیم، چیزی نمی‌توانست تو را یکسره مصون کند.


تو هرقدر هم هشیار می‌بودی نمی‌توانستی به جبرهای گوناگون غلبه کنی.


تو رفته‌ای و داری درد می‌کشی (کم هم نه)، مانده‌ای و داری درد می‌کشی (لحظه به لحظه)، رشته مورد علاقه‌ات را خوانده‌ای و داری درد می‌کشی (می‌گویی کاش کار پولسازتری می‌داشتی)، رشتۀ مورد علاقه‌ات را نخوانده‌ای و داری درد می‌کشی (چون همان که قرار بود علیرغم بی‌علاقگی از نظر مالی مصونت کند هم نمی‌کند)


وارد رابطه شده‌ای و داری درد می‌کشی (از دوری، از هزینه‌های رابطه، از نگرانی برای او و خودت و از ابهام آینده)


جدا شده‌ای و داری درد می‌کشی (که حالا باید همۀ این‌ها را تنها از سر بگذرانی، یا علاوه بر درد همه، دردِ تنهایی و زخم‌های جدایی را هم داری)

مشاوره و درمان رفته‌ای و داری درد می‌کشی (آخر جادو که نیست، دردِ بیرون را که یکسره چاره نمی‌کند)، هیچ کدام از این کارها را نکرده‌ای و داری درد می‌کشی (ابزارهای جدیدی هم برای فهمیدن وکاری کردن پیدا نکرده‌ای).

واقعیت این است که نمی‌شد درد نکشی. بیا و این درد ِاضافه که «می‌شد درد نکشی» و تو اشتباه بودی که داری اینطور درد می‌کشی را تا جای ممکن کمتر بکشیم.


اوضاع خراب است و این خرابی آنچنانِ هر کدام از ما را آنچنان‌تر کرده. اوضاع خراب است و این خرابی، هزینه‌های نحوۀ بودن هر کدام از ما را بیشتر کرده است

همین.

اگر اوضاع بهتر بود، هر کدام از ما آدم معمولی‌ای بودیم که با همۀ نقص‌ها و ندانسته‌هایمان زندگی می‌کردیم و برای دردهای معمولمان هم دنبال چاره‌ای می‌گشتیم.

بیا و خرابیِ اوضاع را به حساب خودت ننویس. بیا سهمِ دردِ ناگزیرمان را برداریم و شانه زیرِ بار دردهای جدیدی نبریم
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
JU JU یادداشت کن ! ادبیات 1453

Similar threads

بالا